تبلیغات
پورتال غزاله - مطالب ابر pdf و موبایل
منوی اصلی
پورتال غزاله
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:30 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان بهتان | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان بهتان | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : بهتان

    نویسنده : Sergeant کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۵٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۹ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۵۵۰

    خلاصه داستان :

    آتریسا، انقدر مغرور و سرد و بی تفاوته که حتی اسم احساسی رو که در برابر این مرد شکل می گیره نمی دونه! در حال کلنجار با خودش متوجه می شه که مردی که بهش علاقه داره، از جنس مخالف بیزاره…

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    زیر لب غر زدم:
    - اوووه… خدایا!
    و به شدت، با لبه های شال سفیدم، صورتم رو باد زدم. داشتم از گرما خفه میشدم. کلاه لبه دارم رو از روی سرم برداشتم که شالم، لیز خورد و روی شونه هام افتاد.
    موهام از عرق خیس خیس بود. حتی پشت پلکهام هم خیس بود..
    عینک آفتابی بزرگم رو روی صورتم جا به جا کردم.
    - پووووف.. لعنت به این هوا..
    رزالین که سعی میکرد، با تند راه رفتن همگامم قدم برداره، گفت:
    - لعنت به تو که اینجا رو انتخاب کردی.
    با پوزخند جواب دادم:
    - احمق جون این تنها شهری بود که ندیده بودیم.
    مکثی کردم و ادامه دادم:
    - در ضمن، مگه من میدونستم این موقع سال اینجا، اینطوری جهنمه؟
    شونه ای بالا انداخت. من هم دیگه ادامه ندادم و دوباره، به شدت مشغول باد زدن خودم شدم.
    از شدت گرما، در حال سوختن بودم. آفتاب مستقیم میتابید. دوباره دو طرف شالم رو با دستهام گرفتم و به شدت لبه هاش رو که توی دستم بود، تکون دادم.
    فایده ای نداشت. هنوز بدنم داغ بود.
    حالم داشت از گرما به هم میخورد. هوا به شدتی داغ بود که اگر روی یه تیکه سنگ، تخم مرغ میشکستیم، در جا نیمرو میشد.
    لبهام خشک خشک شده بود. بطری آبم رو برداشتم و یک دفعه سر کشیدم. معده ام یخ کرد و برای لحظه ای خنک شدم.
    دستهام از گرما پوسته شده بود. دستی به موهام که از عرق، خیس بود، کشیدم و دسته ای رو که تا روی چونه ام، از شال بیرون زده بود، دوباره به زیر شال فرستادم.
    دیانا کنار گوشم غر زد:
    - لعنت به تو با این شهر پیشنهادیت.
    فکر کردم:
    - امروز همه به من لعنت می فرستند..خدا به خیر بگذرونه.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:30 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان بهتان | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان بهتان | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : بهتان

    نویسنده : Sergeant کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۵٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۹ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۵۵۰

    خلاصه داستان :

    آتریسا، انقدر مغرور و سرد و بی تفاوته که حتی اسم احساسی رو که در برابر این مرد شکل می گیره نمی دونه! در حال کلنجار با خودش متوجه می شه که مردی که بهش علاقه داره، از جنس مخالف بیزاره…

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    زیر لب غر زدم:
    - اوووه… خدایا!
    و به شدت، با لبه های شال سفیدم، صورتم رو باد زدم. داشتم از گرما خفه میشدم. کلاه لبه دارم رو از روی سرم برداشتم که شالم، لیز خورد و روی شونه هام افتاد.
    موهام از عرق خیس خیس بود. حتی پشت پلکهام هم خیس بود..
    عینک آفتابی بزرگم رو روی صورتم جا به جا کردم.
    - پووووف.. لعنت به این هوا..
    رزالین که سعی میکرد، با تند راه رفتن همگامم قدم برداره، گفت:
    - لعنت به تو که اینجا رو انتخاب کردی.
    با پوزخند جواب دادم:
    - احمق جون این تنها شهری بود که ندیده بودیم.
    مکثی کردم و ادامه دادم:
    - در ضمن، مگه من میدونستم این موقع سال اینجا، اینطوری جهنمه؟
    شونه ای بالا انداخت. من هم دیگه ادامه ندادم و دوباره، به شدت مشغول باد زدن خودم شدم.
    از شدت گرما، در حال سوختن بودم. آفتاب مستقیم میتابید. دوباره دو طرف شالم رو با دستهام گرفتم و به شدت لبه هاش رو که توی دستم بود، تکون دادم.
    فایده ای نداشت. هنوز بدنم داغ بود.
    حالم داشت از گرما به هم میخورد. هوا به شدتی داغ بود که اگر روی یه تیکه سنگ، تخم مرغ میشکستیم، در جا نیمرو میشد.
    لبهام خشک خشک شده بود. بطری آبم رو برداشتم و یک دفعه سر کشیدم. معده ام یخ کرد و برای لحظه ای خنک شدم.
    دستهام از گرما پوسته شده بود. دستی به موهام که از عرق، خیس بود، کشیدم و دسته ای رو که تا روی چونه ام، از شال بیرون زده بود، دوباره به زیر شال فرستادم.
    دیانا کنار گوشم غر زد:
    - لعنت به تو با این شهر پیشنهادیت.
    فکر کردم:
    - امروز همه به من لعنت می فرستند..خدا به خیر بگذرونه.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:29 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان در گذر از رنج ها | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان در گذر از رنج ها | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : در گذر از رنج ها

    نویسنده : ILoveTaylor کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۹٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۸ (پرنیان) – ۱٫۴ (کتابچه) – ۰٫۷ (ePub) – اندروید ۱٫۳ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۸۰۴

    خلاصه داستان :

    سارا دادمهر دختری نوزده ساله است … دختری که شخصیت اصلی این رمان را به عهده داره و داستان از زبان او بازگو میشه… تا بهتر به عمق تنهایی هاش… غم هاش… مبارزه هاش در مقابل سختی ها… جدایی ها و حتی خوشحالی و خوشبختی هاش ، پی ببرید… دختری که با اراده و صبر در مقابل یه زندگی سخت که اول تقدیر و بعد به خواسته ی برادرش سر راهش قرار گرفت ، ایستاد و مردانه جنگید و ثابت کرد که هیچ زنی از جنس مخالفش که همیشه از اول تا ابد تو گُوششان خواندند :
    ( مردها شیرند ، مثل شمشیرند )
    کمتر نیستند… چه بسا بهتر و قوی تر و برنده تر از شمشیر هم عمل می کنند و می توانند دنیا را تکان بدهند…

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    همیشه فصل ها و روزهای خدا را با خوب و بدش دوست داشتم و به خاطر این نعمت ها ، حتی اگر کم بود خدا را سپاسگزار بودم… بوی پاییز و خنکی هوایی که جان و روحم را طراوت می بخشید ، برایم اهمیت بیشتری داشت و از همه مهمتر باز شدن مدارس همانا و شیطنت های بچه گانه ، با دختران هم سن و سالم همانا… که در ما شور جوانی و بی خیالی جوانه می زد و می اندیشیدم که امسال نیز در آرامشی شیرین خواهد گذشت… اما چه اندیشه ای عبث…
    تمام هیاهو و خوشحالیم در کنار دوستانی که با شیطنت و بازیگوشی به دور از چشم دبیران ، نمی توانستیم بر شیطنت هایمان سر پوش خاموشی بگذاریم ، می گذشت… سال آخر دبیرستان بودم و باید حتماً امسال دیپلم می گرفتم وگرنه با تنبیه سخت پدر که همان ازدواج بود , دست و پنجه نرم میکردم…
    عده ای از شاگردان غبطه ی اندام متناسب و چهره ی خوش ترکیبم را می خوردند… این اندام و چهره ی زیبا را از مادرم به ارث برده بودم… مادرم زنی بود بسیار زیبا ، با قد و اندام بلند و کشیده ، که همین خصوصیتش ، چشم مردان فامیل به او بود ، و زنان فامیل با دیدن مادرم ، در دل نهال بخل و حسد را می پروراندند… ولی چشمانم که به رنگ آبی بود به چشمان شفاف و مهربان پدرم رفته بود که همین چشم ها زیباییم را بیشتر به رخ می کشید…
    ما یک خانواده ی چهار نفره بودیم که تشکیل شده از پدر و مادر ، خودم و برادرم فرهاد که پنج سالی از من بزرگتر بود.. برادری که همیشه می خواست مرا زیر سلطه ی خود بگیرد… ولی بعضی وقت ها کنترلم را از دست می دادم و رو در رویش می ایستادم… او هم عصبانی میشد و زمین و زمان را به هم می دوخت ، تا بالاخره من طبق همیشه کوتاه می آمدم و با یه عذر خواهی اجباری جنجال را خاموش میکردم… اما چه خاموش کردنی…! این حس نفرت توی دلم شعله ور بود و کینه روی کینه می کاشتم ، آن هم نه با آب حیات ، بلکه با آتش و خون به این نهال نو پا جراًت بزرگ شدن می دادم تا برای همیشه کینه از برادرم را در عمق دلم بپرورانم تا به وقتش بتوانم با همین شعله ها ، زندگیش را به آتش بکشم…
    حتماً با خودتان می گویید عجب دختر کینه جویی… چطور خواهری می تواند این همه از تنها برادرش متنفر باشد…؟؟ الان برای قضاوت زود است… در طول داستان می فهمید که حق با کی بود و چرا من با این همه کینه پا به دوران جوانیم گذاشتم…


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:29 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان در گذر از رنج ها | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان در گذر از رنج ها | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : در گذر از رنج ها

    نویسنده : ILoveTaylor کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۹٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۸ (پرنیان) – ۱٫۴ (کتابچه) – ۰٫۷ (ePub) – اندروید ۱٫۳ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۸۰۴

    خلاصه داستان :

    سارا دادمهر دختری نوزده ساله است … دختری که شخصیت اصلی این رمان را به عهده داره و داستان از زبان او بازگو میشه… تا بهتر به عمق تنهایی هاش… غم هاش… مبارزه هاش در مقابل سختی ها… جدایی ها و حتی خوشحالی و خوشبختی هاش ، پی ببرید… دختری که با اراده و صبر در مقابل یه زندگی سخت که اول تقدیر و بعد به خواسته ی برادرش سر راهش قرار گرفت ، ایستاد و مردانه جنگید و ثابت کرد که هیچ زنی از جنس مخالفش که همیشه از اول تا ابد تو گُوششان خواندند :
    ( مردها شیرند ، مثل شمشیرند )
    کمتر نیستند… چه بسا بهتر و قوی تر و برنده تر از شمشیر هم عمل می کنند و می توانند دنیا را تکان بدهند…

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    همیشه فصل ها و روزهای خدا را با خوب و بدش دوست داشتم و به خاطر این نعمت ها ، حتی اگر کم بود خدا را سپاسگزار بودم… بوی پاییز و خنکی هوایی که جان و روحم را طراوت می بخشید ، برایم اهمیت بیشتری داشت و از همه مهمتر باز شدن مدارس همانا و شیطنت های بچه گانه ، با دختران هم سن و سالم همانا… که در ما شور جوانی و بی خیالی جوانه می زد و می اندیشیدم که امسال نیز در آرامشی شیرین خواهد گذشت… اما چه اندیشه ای عبث…
    تمام هیاهو و خوشحالیم در کنار دوستانی که با شیطنت و بازیگوشی به دور از چشم دبیران ، نمی توانستیم بر شیطنت هایمان سر پوش خاموشی بگذاریم ، می گذشت… سال آخر دبیرستان بودم و باید حتماً امسال دیپلم می گرفتم وگرنه با تنبیه سخت پدر که همان ازدواج بود , دست و پنجه نرم میکردم…
    عده ای از شاگردان غبطه ی اندام متناسب و چهره ی خوش ترکیبم را می خوردند… این اندام و چهره ی زیبا را از مادرم به ارث برده بودم… مادرم زنی بود بسیار زیبا ، با قد و اندام بلند و کشیده ، که همین خصوصیتش ، چشم مردان فامیل به او بود ، و زنان فامیل با دیدن مادرم ، در دل نهال بخل و حسد را می پروراندند… ولی چشمانم که به رنگ آبی بود به چشمان شفاف و مهربان پدرم رفته بود که همین چشم ها زیباییم را بیشتر به رخ می کشید…
    ما یک خانواده ی چهار نفره بودیم که تشکیل شده از پدر و مادر ، خودم و برادرم فرهاد که پنج سالی از من بزرگتر بود.. برادری که همیشه می خواست مرا زیر سلطه ی خود بگیرد… ولی بعضی وقت ها کنترلم را از دست می دادم و رو در رویش می ایستادم… او هم عصبانی میشد و زمین و زمان را به هم می دوخت ، تا بالاخره من طبق همیشه کوتاه می آمدم و با یه عذر خواهی اجباری جنجال را خاموش میکردم… اما چه خاموش کردنی…! این حس نفرت توی دلم شعله ور بود و کینه روی کینه می کاشتم ، آن هم نه با آب حیات ، بلکه با آتش و خون به این نهال نو پا جراًت بزرگ شدن می دادم تا برای همیشه کینه از برادرم را در عمق دلم بپرورانم تا به وقتش بتوانم با همین شعله ها ، زندگیش را به آتش بکشم…
    حتماً با خودتان می گویید عجب دختر کینه جویی… چطور خواهری می تواند این همه از تنها برادرش متنفر باشد…؟؟ الان برای قضاوت زود است… در طول داستان می فهمید که حق با کی بود و چرا من با این همه کینه پا به دوران جوانیم گذاشتم…


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:26 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان گوش کن به چشم خود مرا ! | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان گوش کن به چشم خود مرا ! | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : گوش کن به چشم خود مرا !

    نویسنده : narges#1365 کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۵٫۶ (پی دی اف) – ۰٫۵ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۵۱۴

    خلاصه داستان :

    داستان درباره ی زنی به اسم نرگس هست که دو سال از فوت شوهرش میگذره… دوتا بچه داره و یه زندگی شاید آرام… تا اینکه با پیشنهاد نزدیک ترین دوستش که مشکل ناباروری داره، دنیاش دوباره تکون میخوره!
    به دوستای عزیزش، معصوم و حامد بیش از اندازه مدیونه، ولی پذیرفتن باردار شدن اونم از حامد اصلا تو مخیله اش نمی گنجه… خلاصه بعد از ماجراهایی قبول میکنه…
    چون یه پژوهشگر اجتماعیه، به بهانه ی یه تحقیق خارج از کشور، از ماه پنجم بارداریش به یکی از شهر های دور از خونه ش میره و دل از بچه هاش میکنه!
    مشکلاتش از اونجایی شروع میشه، که عشق دوران نوجوانی ش که از قضا پسر عموش هست، اونو در موقعیتی نامناسب با شرایطی نامناسب تر میبینه!!

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    صدای معصوم مدام توی گوشم می پیچید….حرفهایی که برایم قابل هضم نبود وهر آن احتمال بالا آوردنشان را میدادم.دلم هوایِآزادمیخواست….کمی اکسیژن خالص…قلبم مدام میزد ونمی زد…پشت فرمان نشسته بودم وبه نقطه ای نامعلوم نگاه میکردم…..یاد ِروزهای در به دری ام افتادم…یاد گریه های پشت همین فرمان ….یاد هق زدن های بی پایان….یاد درد های این چند سال….!لابه لای افکارم ،مثل طعمه ای در تار عنکبوتی به دام افتاده،در خودم وصداهای بی معنی توی سرم تنیده در هم….فقط خیره نگاه میکردم….در انتظار بلعیده شدن.!چند ساعت بود که از معصوم جدا شده بودم…؟
    چقدر دنبالم دویده بود….؟حامد چند بار به موبایلم زنگ زده بود…؟هیچ نمی دانستم…..پوکِ پوک شده بود تمام بدنم….به خودم آمدم وشماره ی مامان را گرفتم….بعد از سومین بوق:
    -الو ….سلام مامان …میشه بری دنبال بچه ها…؟
    -سلام ..چیزی شده نرگس؟؟
    -خوبم….کاری پیش اومد،فکر نکنم به موقع برسم.
    -باشه میرم ولی نگرانم کردی!مراقبِ خودت باش!
    -باشه مامان….هستم.خدافظ….راستی …شاید ناهار نیام خونه!
    -سعی میکنم یه جوری قانعشون کنم..خدافظ.
    گوشی را که قطع کردم ،به سمت پارکی در نقطه ای نامعلوم از شهر به راه افتادم …ساعتها گذشت…نه ناهار خوردم ونه حتی جرعه ای آب….در ان هوای سرد پاییزی سرم داغ بود وگلویم خشک….زبانم مثل تکه چوبی خشک در دهانم معلق بود….توان تکان دادنش را نداشتم.حرفهای معصوم را کلمه به کلمه برای خودم تکرار کردم وباز هم فروریختم…این همه تنهایی را گریستم وهق زدم وبعد از دوسال دوباره شانه هایم شکست….دوباره نه ،صد باره چراغ روی صفحه گوشی روشن شد وعکس معصوم وحامد روی آن نمایان….لبخند هر دویشان را دوست داشتم….اصلا عاشق همین لبخند های همیشگی شان شده بودم….

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:26 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان گوش کن به چشم خود مرا ! | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان گوش کن به چشم خود مرا ! | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : گوش کن به چشم خود مرا !

    نویسنده : narges#1365 کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۵٫۶ (پی دی اف) – ۰٫۵ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۵۱۴

    خلاصه داستان :

    داستان درباره ی زنی به اسم نرگس هست که دو سال از فوت شوهرش میگذره… دوتا بچه داره و یه زندگی شاید آرام… تا اینکه با پیشنهاد نزدیک ترین دوستش که مشکل ناباروری داره، دنیاش دوباره تکون میخوره!
    به دوستای عزیزش، معصوم و حامد بیش از اندازه مدیونه، ولی پذیرفتن باردار شدن اونم از حامد اصلا تو مخیله اش نمی گنجه… خلاصه بعد از ماجراهایی قبول میکنه…
    چون یه پژوهشگر اجتماعیه، به بهانه ی یه تحقیق خارج از کشور، از ماه پنجم بارداریش به یکی از شهر های دور از خونه ش میره و دل از بچه هاش میکنه!
    مشکلاتش از اونجایی شروع میشه، که عشق دوران نوجوانی ش که از قضا پسر عموش هست، اونو در موقعیتی نامناسب با شرایطی نامناسب تر میبینه!!

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    صدای معصوم مدام توی گوشم می پیچید….حرفهایی که برایم قابل هضم نبود وهر آن احتمال بالا آوردنشان را میدادم.دلم هوایِآزادمیخواست….کمی اکسیژن خالص…قلبم مدام میزد ونمی زد…پشت فرمان نشسته بودم وبه نقطه ای نامعلوم نگاه میکردم…..یاد ِروزهای در به دری ام افتادم…یاد گریه های پشت همین فرمان ….یاد هق زدن های بی پایان….یاد درد های این چند سال….!لابه لای افکارم ،مثل طعمه ای در تار عنکبوتی به دام افتاده،در خودم وصداهای بی معنی توی سرم تنیده در هم….فقط خیره نگاه میکردم….در انتظار بلعیده شدن.!چند ساعت بود که از معصوم جدا شده بودم…؟
    چقدر دنبالم دویده بود….؟حامد چند بار به موبایلم زنگ زده بود…؟هیچ نمی دانستم…..پوکِ پوک شده بود تمام بدنم….به خودم آمدم وشماره ی مامان را گرفتم….بعد از سومین بوق:
    -الو ….سلام مامان …میشه بری دنبال بچه ها…؟
    -سلام ..چیزی شده نرگس؟؟
    -خوبم….کاری پیش اومد،فکر نکنم به موقع برسم.
    -باشه میرم ولی نگرانم کردی!مراقبِ خودت باش!
    -باشه مامان….هستم.خدافظ….راستی …شاید ناهار نیام خونه!
    -سعی میکنم یه جوری قانعشون کنم..خدافظ.
    گوشی را که قطع کردم ،به سمت پارکی در نقطه ای نامعلوم از شهر به راه افتادم …ساعتها گذشت…نه ناهار خوردم ونه حتی جرعه ای آب….در ان هوای سرد پاییزی سرم داغ بود وگلویم خشک….زبانم مثل تکه چوبی خشک در دهانم معلق بود….توان تکان دادنش را نداشتم.حرفهای معصوم را کلمه به کلمه برای خودم تکرار کردم وباز هم فروریختم…این همه تنهایی را گریستم وهق زدم وبعد از دوسال دوباره شانه هایم شکست….دوباره نه ،صد باره چراغ روی صفحه گوشی روشن شد وعکس معصوم وحامد روی آن نمایان….لبخند هر دویشان را دوست داشتم….اصلا عاشق همین لبخند های همیشگی شان شده بودم….

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:17 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان خنده های قشنگ | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان خنده های قشنگ | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : خنده های قشنگ

    نویسنده : طیبه سوری کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۳٫۷ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۳۳۳

    خلاصه داستان :

    داستان زندگی زنی که بعد از سالها زندگی مشترک از همسرش جدا شده و فکر میکنه که شاید دنیا به آخر رسیده…دنیایی که آخرش اول یه دنیای دیگه س… یه دنیای متفاوت و پر ماجرا ...

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    چشمهایم روی لیوان آب خیره ماند. تمام حرکاتش از تحقیر لبریز بود. حتی آب تعارف کردنش!
    -نمیخوام
    لیوان را روی میز گذاشت و یک نیم دور چرخید. بی هیچ اصرار بیشتری…
    چشم تیز کرده بودم روی خونسردی چشم هایی که هر لحظه غریبه تر می شدند با من. آرامش او وقتی حرفهای خیلی زشت را براحتی بر زبان می آورد چندش آور بود…
    -من که دشمنت نیستم لیلی، هستم!؟
    اگر نبود چشم هایش آنهمه گرد و براق نمیشدند. آنهمه دست هایش را پنهان نمیکرد که نبینم.
    -میخوام سر و سامون بگیری. میدونم شاید به نظرت مسخره بیاد ولی الان بهترین فرصته…
    دست هایم را بالا کشیدم و خودم را بغل کردم. به جای همه ی کسانی که جایشان خالی بود کنارم…
    تحمل دردی که حرفهای مهرناز به جانم میریخت حقم بود…کمترین حقم…
    -بسه هر چی سختی کشیدی، هر چی زدن تو سرت و صدات درنیومد. دیگه وقتشه یه تکونی به خودت بدی. وقتشه پا شی…
    پیشنهاد بدی نبود. برخاستم اما نه آنطوری که مهرناز خواسته بود. نگاهم دور تا دور اتاق چرخید و خودم پشت سرش براه افتادم.
    -صبر کن ببینم. کجا میری؟!
    سرم را که کج کردم خودش ایستاد. از رنگ بیرنگ لب هایش همه چیز را میشد حس کرد. صدایم بین زمزمه و سکوت مرز لب هایم را شکافت: بذار احترامت سر جاش باشه…
    فقط لب زد: لیلی!
    نماندم که اتفاق دیگری بیفتد. فقط میخواستم نباشم. زمین زیر پایم داغ بود. هر جا که قدم میگذاشتم داغ بود. بازی یعقه مانتو قانعم نمیکرد. تنم آتش داشت… حرارت بود…
    -آجی، آجی جونم!


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:17 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان خنده های قشنگ | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان خنده های قشنگ | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : خنده های قشنگ

    نویسنده : طیبه سوری کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۳٫۷ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۳۳۳

    خلاصه داستان :

    داستان زندگی زنی که بعد از سالها زندگی مشترک از همسرش جدا شده و فکر میکنه که شاید دنیا به آخر رسیده…دنیایی که آخرش اول یه دنیای دیگه س… یه دنیای متفاوت و پر ماجرا ...

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    چشمهایم روی لیوان آب خیره ماند. تمام حرکاتش از تحقیر لبریز بود. حتی آب تعارف کردنش!
    -نمیخوام
    لیوان را روی میز گذاشت و یک نیم دور چرخید. بی هیچ اصرار بیشتری…
    چشم تیز کرده بودم روی خونسردی چشم هایی که هر لحظه غریبه تر می شدند با من. آرامش او وقتی حرفهای خیلی زشت را براحتی بر زبان می آورد چندش آور بود…
    -من که دشمنت نیستم لیلی، هستم!؟
    اگر نبود چشم هایش آنهمه گرد و براق نمیشدند. آنهمه دست هایش را پنهان نمیکرد که نبینم.
    -میخوام سر و سامون بگیری. میدونم شاید به نظرت مسخره بیاد ولی الان بهترین فرصته…
    دست هایم را بالا کشیدم و خودم را بغل کردم. به جای همه ی کسانی که جایشان خالی بود کنارم…
    تحمل دردی که حرفهای مهرناز به جانم میریخت حقم بود…کمترین حقم…
    -بسه هر چی سختی کشیدی، هر چی زدن تو سرت و صدات درنیومد. دیگه وقتشه یه تکونی به خودت بدی. وقتشه پا شی…
    پیشنهاد بدی نبود. برخاستم اما نه آنطوری که مهرناز خواسته بود. نگاهم دور تا دور اتاق چرخید و خودم پشت سرش براه افتادم.
    -صبر کن ببینم. کجا میری؟!
    سرم را که کج کردم خودش ایستاد. از رنگ بیرنگ لب هایش همه چیز را میشد حس کرد. صدایم بین زمزمه و سکوت مرز لب هایم را شکافت: بذار احترامت سر جاش باشه…
    فقط لب زد: لیلی!
    نماندم که اتفاق دیگری بیفتد. فقط میخواستم نباشم. زمین زیر پایم داغ بود. هر جا که قدم میگذاشتم داغ بود. بازی یعقه مانتو قانعم نمیکرد. تنم آتش داشت… حرارت بود…
    -آجی، آجی جونم!


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 05:17 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان کنارم بمان | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان کنارم بمان | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : کنارم بمان

    نویسنده : Ashina.S کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۲٫۸ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۳۰۹

    خلاصه داستان :

    زندگی تکرار مشکلات و اتفاقاته دردهای که شاید یکی باشن اما عکس العمل همه یکی نیست ظرفیت همه یه اندازه نیست
    شاید با خودمون مقایسه شون کنیم و درکشون نکنیم اما بنظر اونا کاراشون منطقی باشه
    گاهی با دیدن یه اتفاق میگیم:آخرش معلومه اما نمیدونیم که سرنوشت عاشق بازی با آدماست
    ممکنه مهره شطرنج زندگی رو به نفع ما حرکت بده یا ممکنه با یه حرکت کیش و مات مون بکنه کسی چه میدونه…
    مریم هم فکر میکرد حرکت بعدی رو میدونه از خیلی چیزا سرسری گذشت و ندید یه سرباز ساده ممکنه
    شاه رو کیش و مات کنه نفهمید شاید شاه مقابل فقط لباس شاه تنشه
    زود قضاوت کرد نه تنها مریم خیلیا اینکارو کردن حالا باید دید حرکت بعدی سرنوشت در مقابل قضاوت زود اونا چیه
    باید دید ماهان همون شاه مغرور و مقاومه یا…
    این داستان،داستان زندگی مریم و ماهانه

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    - نیستی چه سخته دوریت/رفتی بگو چجوری/عطرت هنوزماینجاست/انگار
    آخر دنیاست/رفتی تنهای تنهام/بسته به تو نفسام/سخته غم جدایی/مرد…
    – مریم…مریم صدای اونو کم کن صدای خودتم همینطور،زودم آماده شو
    آهنگ رو قطع کردم و با صدای بلند داد زدم:
    - چشم مامان
    خودمم صدام افتاده بود رو مخم اما خب بهترین راه تخلیه همین بود
    اصلا با صدای بلند خوندن به آدم روحیه میده رفتم سمت کمد لباسام تا آماده بشم
    یه مانتوی آبی نفتی با شلوار قواصی مشکی و شال بافت مشکی
    به نظرم خوب بود لباسام رو پوشیدم و رفتم سراغ آرایش
    بالای چشمام و توشو مداد کشیدم کرمم هنوز رو صورتم مونده بود
    یه رژ کالباسی به لبام زدم و ریمل آخریش بود
    همیشه آرایشم طول میکشید همین که کارم تموم شد مامان در روباز کرد و گفت:
    – هنوز آماده نشدی؟؟
    - چرا مگه نمیبینین آمادم
    – پس بدو دیگه ۲ ساعته منتظر خانومیم
    لبخندی به غرغراش زدم و پشت سرش رفتم بیرون قرار بود بریم خونه ی خاله ی خدا بیامرزم
    شوهرخالم یه جورایی دوست صمیمی بابام بود
    دخترخالم هم که ۲۶ ساله شه بعد از مرگ شوهرش با پسر ۱۱ ساله اش علی پیش عمو رضا


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 05:17 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان کنارم بمان | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان کنارم بمان | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : کنارم بمان

    نویسنده : Ashina.S کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۲٫۸ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۳۰۹

    خلاصه داستان :

    زندگی تکرار مشکلات و اتفاقاته دردهای که شاید یکی باشن اما عکس العمل همه یکی نیست ظرفیت همه یه اندازه نیست
    شاید با خودمون مقایسه شون کنیم و درکشون نکنیم اما بنظر اونا کاراشون منطقی باشه
    گاهی با دیدن یه اتفاق میگیم:آخرش معلومه اما نمیدونیم که سرنوشت عاشق بازی با آدماست
    ممکنه مهره شطرنج زندگی رو به نفع ما حرکت بده یا ممکنه با یه حرکت کیش و مات مون بکنه کسی چه میدونه…
    مریم هم فکر میکرد حرکت بعدی رو میدونه از خیلی چیزا سرسری گذشت و ندید یه سرباز ساده ممکنه
    شاه رو کیش و مات کنه نفهمید شاید شاه مقابل فقط لباس شاه تنشه
    زود قضاوت کرد نه تنها مریم خیلیا اینکارو کردن حالا باید دید حرکت بعدی سرنوشت در مقابل قضاوت زود اونا چیه
    باید دید ماهان همون شاه مغرور و مقاومه یا…
    این داستان،داستان زندگی مریم و ماهانه

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    - نیستی چه سخته دوریت/رفتی بگو چجوری/عطرت هنوزماینجاست/انگار
    آخر دنیاست/رفتی تنهای تنهام/بسته به تو نفسام/سخته غم جدایی/مرد…
    – مریم…مریم صدای اونو کم کن صدای خودتم همینطور،زودم آماده شو
    آهنگ رو قطع کردم و با صدای بلند داد زدم:
    - چشم مامان
    خودمم صدام افتاده بود رو مخم اما خب بهترین راه تخلیه همین بود
    اصلا با صدای بلند خوندن به آدم روحیه میده رفتم سمت کمد لباسام تا آماده بشم
    یه مانتوی آبی نفتی با شلوار قواصی مشکی و شال بافت مشکی
    به نظرم خوب بود لباسام رو پوشیدم و رفتم سراغ آرایش
    بالای چشمام و توشو مداد کشیدم کرمم هنوز رو صورتم مونده بود
    یه رژ کالباسی به لبام زدم و ریمل آخریش بود
    همیشه آرایشم طول میکشید همین که کارم تموم شد مامان در روباز کرد و گفت:
    – هنوز آماده نشدی؟؟
    - چرا مگه نمیبینین آمادم
    – پس بدو دیگه ۲ ساعته منتظر خانومیم
    لبخندی به غرغراش زدم و پشت سرش رفتم بیرون قرار بود بریم خونه ی خاله ی خدا بیامرزم
    شوهرخالم یه جورایی دوست صمیمی بابام بود
    دخترخالم هم که ۲۶ ساله شه بعد از مرگ شوهرش با پسر ۱۱ ساله اش علی پیش عمو رضا


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 05:16 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان پشت ابرهای سیاه | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان پشت ابرهای سیاه | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : پشت ابرهای سیاه

    نویسنده : دل آرا دشت بهشت کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۳٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۳۴۵

    خلاصه داستان :

    با مرگ هدایت رمضانی و نابود شدن ثروتش ضربه ی بدی به تنها فرزندش غزاله وارد میشه، آقای شیخی (دوست هدایت) به عنوان حامی وارد زندگی غزاله میشه و همه ی سعی اش رو می کنه که فکر این دختر رو از کینه ای که نسبت به رییس پدرش، یعنی کیانمهر عابدی داره دور کنه، تا حدی هم موفق میشه، با وادار کردن غزاله به ادامه تحصیل و حتی سر کار بردنش؛ اما با پیدا شدن دوباره ی کیانمهر تمام خاطرات بد غزاله زنده میشن.

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    پایین دامن نسبتا بلندم رو تا جای ممکن توی دستم جمع کردم و بعد با دو دستم چلوندم، حجم زیادی از آب روی زمین ریخت و بلافاصله با عطسه ی محکمی که زدم سرم به جلو پرتاب شد و وقتی دیدم داره نگاهم می کنه، با صدای بلند خندیدم.
    از روی صندلی بلند شد و به نرده های تراس تکیه زد و صدای محکمش توی ساحل پیچید:
    - سرما می خوری دختر، بسه دیگه بیا بالا.
    و من سرتق تر از همیشه باز هم خندیدم و دوباره به سمت دریا دویدم، قدمی مونده به آب دامنم رو از پام در آوردم. صدای بمش که کمی خنده هم چاشنیش بود توی محوطه پیچید:
    - چیکار می کنی دیوونه؟!
    دیوونه بودم … مست بودم … مرزها شکسته شده بودن و دنیام تغییر کرده بود … خیلی وقت بود از ته دل نخندیده بودم …. لذت و هیجان کل وجودمو گرفته بود، شادیم تکمیل میشد اگر اون هم از تراس پایین می اومد و بی توجه به فاصله هامون دستهاشو دورم حلقه می کرد و سرهامونو زیر آب می بردیم و هر بار که بیرون می اومدیم همو می بوسیدیم.
    اما اون هنوز همونجا بود و فقط تذکر می داد و اسممو صدا می زد … درست مثل پیرمردها … !! …
    صدای زنگ موبایل مثل دستی منو از دنیای خوابم بیرون کشید و پرتم کرد روی تخت دونفره ی توی اتاقم.
    با سر درد شدیدی توی جام نشستم. بعد از عادی شدن ضربان قلبم از روی تخت بلند شدم؛ از اتاق خارج شدم و با سرگیجه مسیر اتاق تا آشپزخونه رو طی کردم.
    دستم رو روی دیوار کشیدم و کلید برق رو لمس کردم، لامپ آشپزخونه روشن شد. توی سرم صدای ساعت می اومد؛ کی قرار بود این رویاهای بدتر از هزار تا کابوس دست از سرم بردارن؟
    پارچ آبی پر کردم و توی چای ساز استیل ریختم، روشنش کردم و بعد به سمت دستشویی رفتم.
    مردم می خوابن تا آرامش به دست بیارن، اونوقت من باید برای بیدار شدن از خواب خدا رو شکر کنم.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 05:16 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان پشت ابرهای سیاه | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان پشت ابرهای سیاه | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : پشت ابرهای سیاه

    نویسنده : دل آرا دشت بهشت کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۳٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۳۴۵

    خلاصه داستان :

    با مرگ هدایت رمضانی و نابود شدن ثروتش ضربه ی بدی به تنها فرزندش غزاله وارد میشه، آقای شیخی (دوست هدایت) به عنوان حامی وارد زندگی غزاله میشه و همه ی سعی اش رو می کنه که فکر این دختر رو از کینه ای که نسبت به رییس پدرش، یعنی کیانمهر عابدی داره دور کنه، تا حدی هم موفق میشه، با وادار کردن غزاله به ادامه تحصیل و حتی سر کار بردنش؛ اما با پیدا شدن دوباره ی کیانمهر تمام خاطرات بد غزاله زنده میشن.

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    پایین دامن نسبتا بلندم رو تا جای ممکن توی دستم جمع کردم و بعد با دو دستم چلوندم، حجم زیادی از آب روی زمین ریخت و بلافاصله با عطسه ی محکمی که زدم سرم به جلو پرتاب شد و وقتی دیدم داره نگاهم می کنه، با صدای بلند خندیدم.
    از روی صندلی بلند شد و به نرده های تراس تکیه زد و صدای محکمش توی ساحل پیچید:
    - سرما می خوری دختر، بسه دیگه بیا بالا.
    و من سرتق تر از همیشه باز هم خندیدم و دوباره به سمت دریا دویدم، قدمی مونده به آب دامنم رو از پام در آوردم. صدای بمش که کمی خنده هم چاشنیش بود توی محوطه پیچید:
    - چیکار می کنی دیوونه؟!
    دیوونه بودم … مست بودم … مرزها شکسته شده بودن و دنیام تغییر کرده بود … خیلی وقت بود از ته دل نخندیده بودم …. لذت و هیجان کل وجودمو گرفته بود، شادیم تکمیل میشد اگر اون هم از تراس پایین می اومد و بی توجه به فاصله هامون دستهاشو دورم حلقه می کرد و سرهامونو زیر آب می بردیم و هر بار که بیرون می اومدیم همو می بوسیدیم.
    اما اون هنوز همونجا بود و فقط تذکر می داد و اسممو صدا می زد … درست مثل پیرمردها … !! …
    صدای زنگ موبایل مثل دستی منو از دنیای خوابم بیرون کشید و پرتم کرد روی تخت دونفره ی توی اتاقم.
    با سر درد شدیدی توی جام نشستم. بعد از عادی شدن ضربان قلبم از روی تخت بلند شدم؛ از اتاق خارج شدم و با سرگیجه مسیر اتاق تا آشپزخونه رو طی کردم.
    دستم رو روی دیوار کشیدم و کلید برق رو لمس کردم، لامپ آشپزخونه روشن شد. توی سرم صدای ساعت می اومد؛ کی قرار بود این رویاهای بدتر از هزار تا کابوس دست از سرم بردارن؟
    پارچ آبی پر کردم و توی چای ساز استیل ریختم، روشنش کردم و بعد به سمت دستشویی رفتم.
    مردم می خوابن تا آرامش به دست بیارن، اونوقت من باید برای بیدار شدن از خواب خدا رو شکر کنم.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 04:44 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان زخم پائیز | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان زخم پائیز | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود کتاب های نودهشتیا مخصوص اندروید, دانلود کتاب های خارجی بدون سانسور, دانلود رمان اندروید جدید, دانلود کتاب های جدید

     

    نام رمان : زخم پائیز

    نویسنده : معصومه آبی کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۵٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۵۴۸

    خلاصه داستان :

    قصه ی زخمِ پائیز داستانِ راهیِ . . .
    پسرِ جوونِ قصه مون که زندگیِ عجیب و شاید آرومی داره .
    اما راهی رو باید شناخت . . و وقتی شناختینش شاید تعجب کنین !
    راهی با همه ی چیزهایی که داره ، خیلی چیزها نداره !
    راهی از خیلی چیزها خسته اس . . و کاری کرده که اگر بفهمن اطرافیانش ، احتمالا باهاش خیلی خوب برخورد نمیکنن!
    راهی رو میخوایم همراهی کنیم تو زندگی اش . با فرازها ، فرودها ، تنهایی ها ، تبعیض ها ، مشکلات ، عشق ، خنده و زندگی . . . و ناباوری !
    این داستان تمِ آرومتر و مهربونتری داره نسبت به رمان های قبلی ام . نه اینکه سختی نداشته باشه ولی خیلی ملایم ترِ .

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    راهی :
    در خانه را پشتِ سرم بسته ، کفش هایم را درآورده و عینک را بر چشمم گذاردم . .
    صدایِ خنده هایشان حتی در حیاط هم قابل سمع بود !
    هنوز قدمم بر زمینِ راهرویِ ورودی ننشسته بود که مادر سراسیمه برابرم ظاهر شد و با نگرانی لب گشود :
    - کجا بودی ؟ انقدر زنگ زدم گوشی سوخت !
    گوشه ی لبم را زیرِ دندان کشیدم ، سر به زیر انداختم ، رهام بود که از پشتِ سرم ظاهر شد :
    - من که بهت گفتم مامان ، که رفته خونه ی کاوه .
    جنباندنِ سرم به معنای تاییدِ حرف برادرم بود .
    اخمِ صورتِ مادر چون شمشیرِ تیزی ، وجدانم را معذب می نمود .
    دستِ رهام ، شانه ام را لمس کرد و خندان رو به او گفت :
    - اینجوری نگاهش نکن مامان ، زهره اش ترکید !
    چشم غره ای نثارمان کرد و پشتش را نشانمان داد !
    نیشخندِ رویِ لبِ رهام ، به نشانه ی چراغِ سفیدی بود .
    نیازی به دیدن نبود تا بدانم چه کسانی درونِ سالن مجمع تشکیل داده اند ، پس راه پله هایِ باریک را پیش گرفتم برایِ بالا رفتن . صدای جیغ جیغ هایِ سونا کاملا واضح شنیده می شد ، انگار دمِ گوشم نشسته و تمامِ قدرتِ حنجره اش را به کار گرفته بود !
    واحدِ کوچکِ چهل و هشت متری ، گذرِ روزهایِ زندگی ام را از نزدیک لمس می کرد .
    البته مادر تنها اجازه ی بودنِ یک کتری برقی را صادر نموده بود ، آن هم برایِ گاهی که نیازِ مبرم به چای در خود می دیدم !


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 04:44 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان زخم پائیز | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان زخم پائیز | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود کتاب های نودهشتیا مخصوص اندروید, دانلود کتاب های خارجی بدون سانسور, دانلود رمان اندروید جدید, دانلود کتاب های جدید

     

    نام رمان : زخم پائیز

    نویسنده : معصومه آبی کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۵٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۵۴۸

    خلاصه داستان :

    قصه ی زخمِ پائیز داستانِ راهیِ . . .
    پسرِ جوونِ قصه مون که زندگیِ عجیب و شاید آرومی داره .
    اما راهی رو باید شناخت . . و وقتی شناختینش شاید تعجب کنین !
    راهی با همه ی چیزهایی که داره ، خیلی چیزها نداره !
    راهی از خیلی چیزها خسته اس . . و کاری کرده که اگر بفهمن اطرافیانش ، احتمالا باهاش خیلی خوب برخورد نمیکنن!
    راهی رو میخوایم همراهی کنیم تو زندگی اش . با فرازها ، فرودها ، تنهایی ها ، تبعیض ها ، مشکلات ، عشق ، خنده و زندگی . . . و ناباوری !
    این داستان تمِ آرومتر و مهربونتری داره نسبت به رمان های قبلی ام . نه اینکه سختی نداشته باشه ولی خیلی ملایم ترِ .

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    راهی :
    در خانه را پشتِ سرم بسته ، کفش هایم را درآورده و عینک را بر چشمم گذاردم . .
    صدایِ خنده هایشان حتی در حیاط هم قابل سمع بود !
    هنوز قدمم بر زمینِ راهرویِ ورودی ننشسته بود که مادر سراسیمه برابرم ظاهر شد و با نگرانی لب گشود :
    - کجا بودی ؟ انقدر زنگ زدم گوشی سوخت !
    گوشه ی لبم را زیرِ دندان کشیدم ، سر به زیر انداختم ، رهام بود که از پشتِ سرم ظاهر شد :
    - من که بهت گفتم مامان ، که رفته خونه ی کاوه .
    جنباندنِ سرم به معنای تاییدِ حرف برادرم بود .
    اخمِ صورتِ مادر چون شمشیرِ تیزی ، وجدانم را معذب می نمود .
    دستِ رهام ، شانه ام را لمس کرد و خندان رو به او گفت :
    - اینجوری نگاهش نکن مامان ، زهره اش ترکید !
    چشم غره ای نثارمان کرد و پشتش را نشانمان داد !
    نیشخندِ رویِ لبِ رهام ، به نشانه ی چراغِ سفیدی بود .
    نیازی به دیدن نبود تا بدانم چه کسانی درونِ سالن مجمع تشکیل داده اند ، پس راه پله هایِ باریک را پیش گرفتم برایِ بالا رفتن . صدای جیغ جیغ هایِ سونا کاملا واضح شنیده می شد ، انگار دمِ گوشم نشسته و تمامِ قدرتِ حنجره اش را به کار گرفته بود !
    واحدِ کوچکِ چهل و هشت متری ، گذرِ روزهایِ زندگی ام را از نزدیک لمس می کرد .
    البته مادر تنها اجازه ی بودنِ یک کتری برقی را صادر نموده بود ، آن هم برایِ گاهی که نیازِ مبرم به چای در خود می دیدم !


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه