تبلیغات
پورتال غزاله - مطالب ابر رمان عاشقانه
منوی اصلی
پورتال غزاله
  • چهارشنبه 2 تیر 1395 09:00 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان لحظه عاشق شدن

    رمان لحظه عاشق شدن



    دانلود رمان لحظه عاشق شدن اثر ثریا منصور بیگی



    بخشی از این رمان:



    وارد سالن دانشکده شدم،کسی داخل سالن نبود.نگاهی به ساعتم انداختم،پنج دقیقه از وقت کلاسم گذشته بود.با سرعت از پله ها بالا می رفتم که یه پله مونده بود به اخر،احساس کردم با کسی برخورد کردم.برگه ها از دستم روی زمین رها شد.با حالتی عصبانی به بالا نگاه کردم،قلبم به شدت به تپش افتاد،زبونم بند اومد.ابروهای خوش فرم و چشم های سیاه نیمه خمارش چهره شو خشن جلوه می داد،خشن ولی فوق العاده جذاب!
    خم شد،برگه ها رو از روی زمین جمع کرد.اونا رو به من داد و با لبخندی که بر لب داشت نگاهی بهم انداخت و گفت:
    ببخشید خانوم،سرم پایین بود،داشتم ساعت مچیمو تنظیم می کردم،به خاطر همین متوجه شما نشدم.
    برگه ها رو ازش گرفتم و گفتم:مهم نیست،خودتونو ناراحت نکنید.








    لینک دانلود رمان لحظه عاشق شدن در پایین :






    lahze-ashegh-shodan

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چهارشنبه 2 تیر 1395 09:00 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان عشق تا ابد

    رمان عشق تا ابد




    دانلود رمان عشق تا ابد اثر شهناز محلوجیان




    بخشی از این رمان :



    سرگیجه و سر درد آزارش می داد ، بغض سنگین و دردی که گلویش را گرفته بود فرصت نمی داد نفس های تند و هیجان زده ی خودش را به حال عادی برگرداند .
    صدای آقا جون به شکل گلوله های ریز با سرعت روی پرده ی گوشش می چرخید ، انگشتانش توان نگاه داری گوشی تلفن را نداشت ، به دیوار تکیه داد ، آرنجش را روی صفحه ی میز زیر تلفن گذاشت و بی رمق و التماس آمیز گفت :
    - چرا عذابم می دی ؟ خواهش می کنم ، ببین دارم التماس می کنم ، . . . باهام حرف بزن .
    گوشی تلفن را از کنار گوشش دور گرفت ، می خواست آن را روی شاسی قرار دهد ، منصرف شد دهانی گوشی را محکم گرفت . نا راضی و پشیمان ، تند و عصبی ، با خشم دندان هایش را روی هم فشار داد . داری بهش التماس می کنی ؟
    صدای پیر مرد خسته و پشیمان را شنید :
    - با تلفن نمی تونم همه چیز رو این جوری که اتفاق افتاده توضیح بدم . خواهش می کنم ، فریاد نزن ، هیچی ام نگو ، بذار فقط من حرف بزنم .
    سایه ی گنگ و محو چهره ی آقا جون روی پرده ی خیالش حرکت کرد . چشم هایش را بست و سکوت کرد .
    - گوش کن به من ، نمی تونم بیام اونجا . . . بیا تهران . . . هر کجا که بخواهی قرار بذار بیام سراغت .








    لینک دانلود رمان عشق تا ابد در پایین :





    eshgh-ta-abad

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چهارشنبه 2 تیر 1395 08:59 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان اشراف زاده

    رمان اشراف زاده




    دانلود رمان اشراف زاده اثر نسرین قدیری




    بخشی از این رمان :


    نوای دلنشین و گوشنواز والس دانوب آبی اشتراوس، در
    سراسر تالار طنین انداخته بود. شاه پری مثل همیشه بر جایگاه خود بالای تالار نشسته
    بود و شاهد رقص زیبای زوج جوانی بود كه به سبكی حركت قوها روی آب، بر روی سنگهای
    سفید و مرمرین تالار مشغول حركت و جست و خیز بودند. لباس بلند و آبی رنگی به تن
    داشت كه سراسر آن با مروارید و سنگهای براق سفید، تزیین شده بود. گیسوانش را پشت
    سرش جمع كرده و با سنجاق الماس نشان بزرگی مهار كرده بود. گیسوانی كه زمانی چشم هر
    بیننده ای را خیره می كرد و دهان همه را به تحسین می گشود. مثل همیشه راست و
    استوار وسط مبل بزرگ و اشرافیش نشسته بود. او هرگز به تكیه دادن و لمیدن عادت
    نداشت. شانه های شكیلش كه اكنون استخوانی و شكننده شده بودند، پس از هفتاد و پنج
    سال عمر، هنوز صاف و استوار از زیر لباس خودنمایی می كردند. گردن بلند و چروكیده
    اش كه زمانی مظهر سپیدی یاس و یادآور زیباترین و لطیف ترین پرهای قو بود، همچنان
    بلند و كشیده جلوه گری می كرد و اثری از خمیدگی و تسلیم در آن دیده نمی شد. دستهای
    قوی و محكش كه یكی بر روی دسته مبل و دیگری روی عصای بلند و مرصعی قرار داشت كه آن
    را به زمین می فشرد و به آرامی تكان می داد، تعداد زیادی انگشتر برلیان و الماس را
    در معرض دید بینندگان قرار می داد. گردنبند ضخیم و مرصعی به گردن بسته بود و
    گوشواره های بزرگ الماسش در اطراف صورت در هم رفته و پیرش، بزرگ و بی قواره جلوه
    می كردند. راست و استوار نشسته بود.









    لینک دانلود رمان اشراف زاده در پایین :






    ashrafzade

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چهارشنبه 2 تیر 1395 08:58 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان چشمان همیشه مست

    رمان چشمان همیشه مست




    دانلود رمان چشمان همیشه مست اثر نسرین نصرینی




    بخشی از این رمان :



    دیگر رنگ به چهره اش نمانده بود.با چشمانی همانند عروسک شیشه ای و بی روح روی صندلی عقب اتوموبیل درست پشت سر من نشسته و متفکرانه به نقطه ای نامعلوم چشم دوخته بود.از آیینه اتوموبیل نگاهش کردم.خیلی وقت بود دلم برای دیدن چشمانش تنگ شده بود.چشمانی که در تمام دنیا شبیه ترین بود.به چشمان او.از خیابانهای اصلی گذشتیم و کم کم به آن جاده فرعی و دور افتاده رسیدیم جاده ای که در گذشته ای دور از آن عبور کرده بودم و این برایم یادآور شیرین ترین خاطرات زندگی ام بود.جاده ای که پس از سالها هنوز بوی عشق میداد.انگار حضورش را دوباره احساس میکردم و آن چشمان زیبا و دوست داشتنی و آن لبخند شیرین واضح تر از همیشه در نظرم نقش بست.جاده هنوز هم خلوت و تاریک بود.درست مثل گذشته درختان بلندی که دو طرف آن قرار داشت چنان روی جاده باریک خم شده و شاخ و برگشان را درهم پیچیده بودند که انگار وارد تونلی درختی میشدیم.









    لینک دانلود رمان چشمان همیشه مست در پایین :







    cheshmane-hamishe-mast

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چهارشنبه 2 تیر 1395 08:58 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان شاخه های سبز

    رمان شاخه های سبز



    دانلود رمان شاخه های سبز اثر مریم غلامی حاجی آبادی



    بخشی از این رمان :


    هواپیما بر باند فرودگاه مهرآباد فرود آمد. مسافرها یك به یك آماده ی خروج شدند. او هم بلند شد. چند ردیف جلوتر خانم مسنی سرش را به عقب برده بود و نگاه سیارش بر مسافرها می چرخید. به او كه رسید ناگاه چرخش نگاهش متوقف شد و برق آسا چشم برگرفت. المیرا بند كیفش را روی شانه اش جابه جا كرد و مقابل در خروجی ایستاد. او قبل از پرواز هواپیما نیز متوجه حضور آن زن شده بود ولی نمی دانست چنین رفتارها و نگاه هایی را از یك زن سالخورده چگونه تعبیر كند؟! احساس عجیبی داشت كه از چندوچون آن سر در نمی آورد. المیرا به میمنت فارغ التحصیلی از دانشگاه، توسط مادربزرگش به اصفهان دعوت شده بود و اكنون پس از سفری كوتاه و دلنشین دوباره خود را در تهران می یافت.
    محوطه سرپوشیده ی فرودگاه را از نظر گذراند. فضای سالن خالی از وجود مادر و پدرش بود. او در حالی كه چمدان را به دست گرفته بود خارج شد. آن جا هم جز اتومبیل های پارك شده و رفت و آمد عادی مردم چیزی جلب توجه نمی كرد. هنوز زمانی نگذشته بود كه اتومبیلشان را شناخت. پدر به سوی او می راند و مادر هم در كنارش بود. در حالی كه سوار اتومبیل می شد آن زن را دید كه در كنار یكی از اتومبیل های پارك شده ایستاده و مبهوت اوست!






    لینک دانلود رمان شاخه های سبز در پایین :






    shakhehaye-sabz

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چهارشنبه 2 تیر 1395 08:56 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان روزهای سرد برفی

    رمان روزهای سرد برفی



    دانلود رمان روزهای سرد برفی اثر فهیمه رحیمی




    بخشی از رمان :


    خواب با قدرت خواندن ادامه بیت را از چشمم ربود و با مهارت دست در یقه ام انداخت و گردن باریک و ضعیفم را به زیر پنجه های قوی اش فشرد. بگونه ای که صدای تق مهره های گردنم را شنیدم
    و دردی که مثل صاعقه در سر و گردانم پیچید هشداری بود که بفهمم با حریفی نیرومند روبرو هستم. و علی رغم میلم باید بازی را به او واگذار کنم و مغلوبش شوم کتاب را برهم گذاشتم. از پشت میز تحریر کهنه، ارث رسیده از پدر زیر چشمی نگاهی اجمالی به اتاق انداختم. بوی فتیله سوخته بخاری بینی ام را آزارد. بسختی از روی صندلی بلند شدم که صدای جیر جیرش بلند شد. سلانه، سلانه، از اتاق بیرون آمدم. روی پله سیمانی سرد که مرا به طبقه بالا و اتاق خواب می رساند پا نگذاشته بودم که چشم نیمه بازم به حیاط و دانه های سفید برف افتاد که آرام و سبک فرو می افتاد. در برابر برف پایم از رفتن باز ایستاد . دوست داشتن توان آن را داشتم که می ایستادم و نگاه می کردم اما حریف با فشار دیگری بر گردن وادارم نمود دیده از این منظره بدیع برگیرم و با خود رویای شب برفی را همراه کنم. با کمک نرده بالا می رفتم و در ذهن تعداد پله ها را شماره می کردم، یک، دو، سه، پایم پله چهارم را لمس نکرده بود که صدای زنگ در حیاط بگوشم رسید. گوش تیز کردم صدایی نبود.






    لینک دانلود رمان روزهای برفی در پایین :




    haye-sarde-barfi

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چهارشنبه 2 تیر 1395 08:56 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان شب شیشه ای

    رمان شب شیشه ای




    دانلود رمان شب شیشه ای اثر نسرین ثامنی




    بخشی از این رمان :

    افشین در خانه را می گشاید و دزدانه و پاورچین قدم به داخل حیاط می گذارد.از پله ها به آرامی بالا می رود.سعی دارد کمترین صدایی تولید نکند بنابراین دم پله ها کفش هایش را از پا خارج می کند و آنها را زیر بغل می گذارد و به راهش ادامه می دهد.مقابل پنجره ی اتاق که می رسد کمرش را خم کرده و با احتیاط عبور می کند.صدای تلویزیون از ورای پنجره به گوش می رسد.به آرامی در اتاق جانبی را می گشاید و وارد می شود.
    قلبش مانند گنجشکی در بند به تپش افتاده است.اتاق غرق در تاریکی است.در را بدون ایجاد سر و صدا پشت سر خود می بندد و کفش هایش را کنار در می گذارد.دست هایش را که از سرما یخ زده است به دهانش نزدیک کرده وها می کند تا با نفس گرم خود از سرمای آن بکاهد.برای لحظه ای کلید برق را می زند اما یکباره از حرکت خود پشیمان شده و بار دیگر اتاق در تاریکی فرو می رود.
    کورمال کورمال خود را به پشت رختخواب ها می رساند و در قفای آن پنهان می شود.نفس را در سینه اش حبس می سازد و همان طور که پشت رختخواب ها چمباته زده به فکر فرو می رود.گرسنگی آزارش می دهد.دلش را با دست مالش می دهد،اتاق به قدری سرد است که بخار دهانش به وضوح در فضا متراکم می گردد با این همه شهامت بیرون آمدن ندارد.اگر در حضور پدرش آفتابی شود عاقبت ناخوشایندی در انتظارش خواهد بود.









    لینک دانلود رمان شب شیشه ای در پایین :





    shabe-shishee

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چهارشنبه 2 تیر 1395 08:54 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان آقای حساس خانوم خشن (موبایل و PDF)

    نوشته: ramika

    درخواست کابران

    خلاصه :

    دختری شیطون،بی ملاحظه که بین سه تاپسر بزرگ شده و روحیه اش شده کپ پسرا……پسری ساکتو سربه زیر که بین سه تا دختر بزرگ شده و روحیه اش کپی دختراس.
    این گل پسرو گل دختر باهم همکار میشن و باهم اتفاقای بانمکیو رقم میزنن….

    مقدمه :

    از وقتی کوچیک بودم به جای خاله بازی، ماشین بازی میکردمو به جای لِی لِی ،کشتی میگرفتم.کم کم همه جوره شدم کپی برابر اصل پسرا.تو کوچه دروازه بانی میکردم و یاد ندارم که با دخترا هم بازی شده باشم….
    _این منم یه پسر با خلقو خوی دخترونه تا چشم رو هم گذاشتم نشسته بودم جلو چهار تا دخترو چایی تعارف میکردم و یا موهای عروسکمو پاپیون میزدم !!!
    ماآدما مثل خمیریم….هرجور ورزمون بدن همون شکلی مشیشم.شخصیتامون آینه معکوس هم نشینامونه و بس…پایان خوش

     

     

    کانال تلگرام :

    telegram.me/groupfun


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چهارشنبه 2 تیر 1395 08:51 ق.ظ نظرات ()
    دانلود رمان تا تلاقی خطوط موازی

    دانلود رمان تا تلاقی خطوط موازی (موبایل و PDF)

    نوشته: zed-a

    درباره ی داستان :
    بهار به دلایلی از پلیس فراریه اما سرنوشتش با یکی از اونا رقم میخوره.

     

    خلاصه :

    اپیزود اول ؛ بهار ، هفت سال پیش مرتکب خطایی میشود.خطایی که دو دوست نوجوانی اش هم در آن دخیل هستند. خطایی که جـــبرانی ندارد. خطایی که یک خط بطلان روی تمام آینده و آرزوهای بهار میکشد.
    اپیزود دوم ؛بهار از دوستانش جدا میشود و سعی میکند گذشته را فراموش کند. تا حدودی هم موفق میشود. زندگی خودش را دارد. روزمرگی هایش را . مثل یک “دختر” عادی.
    اپیزود سوم ؛ماه همیشه پشت ابر نمیماند! با ورود سرگرد سید امیر احسان حسینی به زندگی بهار؛ همه چیز بهم میریزد… نمیدانم؟! شاید هم برعکس،همه چیز مرتب میشود…

     

    مقدمه :

    عاشقان بهم میرسند اگر خطا کنند . . . . . . قوانین هندسی خداکند به عهدشان وفا کنند !!

    “تا تلاقی خطوط موازی “
    از بچگی یاد گرفتیم؛دوخط موازی هیچگاه بهم نمیرسند.تا ابد هم امتدادشان دهیم؛رسیدنشان محال است.داستان من؛داستان تضادهاست.داستان تقابل عشق و نفرت،سفید وسیاه.

     

    داستان من تقابل عشق و وجدان است.
    دختر داستان خطا کار است.نفرت انگیز نیست اما خوب هم نیست.حداقل درکنار امیراحسان!….امیراحسان سفیدست…مثل برف…پاک است…برای خودش بروبیایی دارد…بهار برایش از کم هم کم تراست…
    اگربخواهند بهم برسند؛باید خطا کنند.این قانون هندسه است.یکی باید کوتاه بیاید.یکی باید از مسیرش منحرف شود.یا بهار پاک شود(که محال است)یا احسان کثیف شود(که این محال تر است!)
    از کجا آمده بودی.
    این چنین آرام آرام
    از کنار آخرین پنجره که از آن می گذشتم.
    خسته خسته راه رفته بودم.
    تنهایی ام در امتداد دستهایت بزرگتر خواهد شد.
    من اینجا
    تا تلاقی تمام خطوط موازی.
    تا پر شدن صدای قلبم
    به انتظارت خواهم ایستاد
    “شاعر : بانو مریم تاجیک “


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:21 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان دنیای پنهان

    نام رمان : دنیای پنهان

    نویسنده : لیلا تکلیمی کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۴٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۴۰۴

    خلاصه داستان :
    دنیای پنهان» یه مجموعه داستانه که از چهار قسمت مجزا ولی مرتبط به هم تشکیل شده (ستاره ی سرخ، دی آ، برنادت، گسل)
    در این چهار داستان به هم پیوسته با شخصیت هایی آشنا می شیم که در بستر حوادثی غیرقابل پیش بینی و ماورائی می افتن و برای حل مشکلاتشون به کمک هم نیاز پیدا می کنن. شما در این مسیر غافلگیر خواهید شد، لذت خواهید برد و شاید جواب بسیاری از سؤالات خودتون رو از بین ماجراهای داستان دریافت کنید.

    لینک دانلود به درخواست نویسنده رمان حذف گردید
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:21 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان دنیای پنهان

    نام رمان : دنیای پنهان

    نویسنده : لیلا تکلیمی کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۴٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۴۰۴

    خلاصه داستان :
    دنیای پنهان» یه مجموعه داستانه که از چهار قسمت مجزا ولی مرتبط به هم تشکیل شده (ستاره ی سرخ، دی آ، برنادت، گسل)
    در این چهار داستان به هم پیوسته با شخصیت هایی آشنا می شیم که در بستر حوادثی غیرقابل پیش بینی و ماورائی می افتن و برای حل مشکلاتشون به کمک هم نیاز پیدا می کنن. شما در این مسیر غافلگیر خواهید شد، لذت خواهید برد و شاید جواب بسیاری از سؤالات خودتون رو از بین ماجراهای داستان دریافت کنید.

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

    منبع : wWw.98iA.Com

    با تشکر از لیلا تکلیمی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :
    رخت و لباس های نشسته ام را برداشتم و به حیاط رفتم، تشت مسی گوشه ی حیاط به دیوار تکیه داده شده و پودر لباسشویی توی یک قوطی پلاستیکی سفید رنگ (که قبلا جای سفیدکننده بود) کنارش قرار داشت، شیرزردرنگ و قدیمی آب هرچند ثانیه یک بار اشکی می ریخت.
    به محض این که پا به حیاط گذاشتم احساس سرما به پوستم نفوذ کرد، این حیاط کوچک سی متری با چه اعتمادبه نفسی حال و هوای پاییز را به نمایش می گذاشت! اگرچه باغچه ی باریک کنج حیاط هنوز از طراوت و شادابی گل های هفت رنگ و شاهپسند و رز قرمز و صورتی خالی نگشته اما تک درخت گوشه ی حیاط که که در تابستان سخاوتمندانه گردوهای درشتی به ما می بخشید اکنون برگ های زردش را روانه ی حیاط کرده و یک زحمت درست و حسابی برای من و مادرم درنظر داشت، نسیم پاییزی لای موهایم پیچید و دسته ای از آن را مقابل بینی ام رقصاند که باعث شد عطسه ام بگیرد، لباس ها را که توی تشت ریختم موهای نه چندان کوتاهم را که اکنون بر شانه و گردنم ریخته بود با گیره ی استیل ساده ای پشت سرم جمع کردم، پاچه های شلوارم را تا روی زانو و آستین هایم را نیز تا آرنج تا زدم که مزاحم لباس شستنم نشوند، مرحله ی بعدی کاملا قابل پیش بینی بود، خودم را باتمام وجود آماده ی پذیرفتن یک شوک سرمایی شدید کردم و شیر آب را که بر اثر سرما کاملا چغر شده بود با آن صدای جیرجیر گوشخراشش تا آخر بازکردم و تشت را کاملا زیرش قرار دادم، گاه گاهی دستم را توی آب فرو می کردم که به سرمایش عادت کنم، حالا دیگر دستم تقریبا بی حس شده بود و من راحت تر می توانستم به کارم برسم، برای این که سرما کمتر اذیتم کند شروع به خواندن ترانه ای زیرلب کردم….
    …..من و گنجشکای خونه
    دیدنت عادتمونه….

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:17 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان رسوب

    نام رمان : رسوب!

    نویسنده : SunDaughter☼ کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۶٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۵ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۶۱۴
    خلاصه داستان :
    دختری از جنس دختران ۲۱ ساله، در آروزهای ۲۱ سالگی! در عمق جوانی ، پر از رویاهای تهی !
    دختری همرنگ من … تو … و دیگران!
    در فراز زندگی و فرود روزمرگی، در چنگ خاموش عشق یا هوس؟
    شاید در عمق حسرت ! اسیر در چاک دهان ها ، بی فرهنگی ها !
    در لفافه ی کلمات ، سفسطه ها … فلسفه ها … علت ها… معلول ها … رسم ها!
    در شکست پوچ خاطرات ! در مرز فرو دست سنت ها …طبقات … هوای نا ابد حرفها ، قول ها … در شمارش حضور و اولویت ها… اول بودن ها … دوم شدن ها …!
    سراب نمیشود… تمام نمیشود … فقط رسوب میشود !

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

    منبع : wWw.98iA.Com

    با تشکر از SunDaughter☼ عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :
    در گودال زمان رسوب کرده ام …
    در توقف وقت های گران
    در حاصل جمع منفی و مثبت
    از تو کم شدم …
    به تو جمع زدم …
    و در اخرمن تنها رسوب کرده ام!
    در عمق شبی پر از هیاهو …
    در انتظار اعجاز یک حضور رسوب کرده ام…!
    بعد از تو… همه چیز با من در من رسوبی شده است …
    و خیالت جمع است…
    من در رخوت شبانگاهی کسی در اوج بی کسی نخواهم نشست! …
    تو بدان در تلاشم برای برانگیختن خموش اَمّاره*ام
    اما در این حسرت از نو هم آغوش شدن با تو رسوب کرده ام!
    در تاب خوردن هایی در خلوتی از جنس تو
    احمقانه در تن پوشی از گرمای تن تو ،عریان در تو رسوب کرده ام…
    در یک نیاز مُبرم در یک فضای چند وجبی در حصار تو ، پُر پناه تو
    خلع سلاح در پی نگاه تو، بی صدا
    من تنها بی تو در چه شبهای پُر وَهمی رسوب کرده ام!
    در ابهامِ ناگهانیِ بی وجودی تو
    در چه روزهایی در چفت خیال دستهای تو فرو رفته ام …
    وچه بی گمان در کنج یک قفس
    تنها و وامانده و درمانده رسوب کرده ام…!
    در لباس عروسکی صامت
    با چشمانی براق با “لبخندی دوخته شده بر لب”
    باگونه هایی گلگون ، خالی از اشک…رسوب کرده ام!
    در بطن حماقت ها
    خاطره ی آشیان ها
    از نیامدن ها
    انتظارها
    من در تو با خیال ها
    من در خودم با رویاها رسوب کرده ام… !
    آری … من رسوب کرده ام!!!
    رسوب!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:17 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان رسوب

    نام رمان : رسوب!

    نویسنده : SunDaughter☼ کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۶٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۵ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۶۱۴
    خلاصه داستان :
    دختری از جنس دختران ۲۱ ساله، در آروزهای ۲۱ سالگی! در عمق جوانی ، پر از رویاهای تهی !
    دختری همرنگ من … تو … و دیگران!
    در فراز زندگی و فرود روزمرگی، در چنگ خاموش عشق یا هوس؟
    شاید در عمق حسرت ! اسیر در چاک دهان ها ، بی فرهنگی ها !
    در لفافه ی کلمات ، سفسطه ها … فلسفه ها … علت ها… معلول ها … رسم ها!
    در شکست پوچ خاطرات ! در مرز فرو دست سنت ها …طبقات … هوای نا ابد حرفها ، قول ها … در شمارش حضور و اولویت ها… اول بودن ها … دوم شدن ها …!
    سراب نمیشود… تمام نمیشود … فقط رسوب میشود !

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

    منبع : wWw.98iA.Com

    با تشکر از SunDaughter☼ عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :
    در گودال زمان رسوب کرده ام …
    در توقف وقت های گران
    در حاصل جمع منفی و مثبت
    از تو کم شدم …
    به تو جمع زدم …
    و در اخرمن تنها رسوب کرده ام!
    در عمق شبی پر از هیاهو …
    در انتظار اعجاز یک حضور رسوب کرده ام…!
    بعد از تو… همه چیز با من در من رسوبی شده است …
    و خیالت جمع است…
    من در رخوت شبانگاهی کسی در اوج بی کسی نخواهم نشست! …
    تو بدان در تلاشم برای برانگیختن خموش اَمّاره*ام
    اما در این حسرت از نو هم آغوش شدن با تو رسوب کرده ام!
    در تاب خوردن هایی در خلوتی از جنس تو
    احمقانه در تن پوشی از گرمای تن تو ،عریان در تو رسوب کرده ام…
    در یک نیاز مُبرم در یک فضای چند وجبی در حصار تو ، پُر پناه تو
    خلع سلاح در پی نگاه تو، بی صدا
    من تنها بی تو در چه شبهای پُر وَهمی رسوب کرده ام!
    در ابهامِ ناگهانیِ بی وجودی تو
    در چه روزهایی در چفت خیال دستهای تو فرو رفته ام …
    وچه بی گمان در کنج یک قفس
    تنها و وامانده و درمانده رسوب کرده ام…!
    در لباس عروسکی صامت
    با چشمانی براق با “لبخندی دوخته شده بر لب”
    باگونه هایی گلگون ، خالی از اشک…رسوب کرده ام!
    در بطن حماقت ها
    خاطره ی آشیان ها
    از نیامدن ها
    انتظارها
    من در تو با خیال ها
    من در خودم با رویاها رسوب کرده ام… !
    آری … من رسوب کرده ام!!!
    رسوب!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:17 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان پلیه های پرواز

    نام رمان : پیله های پرواز

    نویسنده : ترسا امینی کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۲٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۲۰۷

    خلاصه داستان :
    پیله های پرواز، قصه ی آدمهای واقعیه! آدمهایی که مثل بقیه ی آدما یه جاهایی اشتباه می کنن، یه جاهایی رو کج می رن، به بیراهه می رسن، به بن بست می رسن!
    پیله های پرواز روایتیه از چند آدم واقعی، تو دنیایی که شاید با دنیای خیلی هامون فرق داشته باشه. اما اصل همون حس و حال زیبای بین ادمای قصه است!حس و حالی که هرکدوممون شده یه بار تجربه اش کردیم.
    دل بستم، به بابای مهربان عروسک های کودکیم! به همبازی دوست داشتنی کودکی هایم!
    دل بستم، و دریغ که نمی دانستم، دل بستن، اینقدرها هم آسان نیست!
    گاهی باید گذشت و گذشت کرد، گاهی باید رنج کشید و صبور بود، بابای مهربان عروسک ها، بزرگ می شود، مرد می شود، زندگی عروسک بازی نیست!
    گاهی باید گذشت، باید رفت، باید ج د ا شد، تا سر هم شدن، تا پیوستن، تا دریدن پیله های دیگران تنیده، تا رها شدن، تا پروانه شدن!


    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

    منبع : wWw.98iA.Com

    با تشکر از ترسا امینی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :
    از سوز سرما در خودم مچاله می شوم. باد خشک و خشمگین، لبه های چادر مشکیم را به بازی گرفته . خسته از این بازی دولبه ی پارچه ی مشکی را در بیشتر به هم نزدیک می کنم و در مشت می فشارم.
    سید علی، بقال بیکار و علاف محله، دوچشم داشته و دوچشم دیگر قرض گرفته است برای دید زدن عابران!
    از مقابل نگاه همیشه خیره اش رد می شوم و راهم را کج می کنم تا وارد کوچه شوم.
    قدمهایم را تند تر بر می دارم تا از سرزنش های احتمالی مادر بابت دیر کردنم در امان بمانم. با شنیدن صدای بوق ماشین خودم را کنار می کشم و بیشتر در دل دیوار فرو می روم تا رد شود.
    از سرازیری منتهی به بن بست، پایین می روم و همان ماشین هم به دنبالم! من نمی دانم این ماشین برای کیست که اینقدر آهسته و لاک پشتی می راند…
    به الم های مشکی اطراف در بزرگ خانه نگاه می کنم! امسال، زودتر از همیشه دست به کار شده اند!
    سری تکان می دهم و از همان در بزرگتر، که باز مانده است وارد حیاط می شوم.
    خلوت و مسکوت بودن حیاط بزرگ خانه دلم را به درد می آورد و صدای جیغ کر کننده ی بچه ها در هنگام بازی، در گوشم اکو وار می پیچد.
    می خواهم راه خانه را در پیش بگیرم که ورود اتومبیل به داخل حیاط باعث می شود عقبگرد کنم.
    با دیدن دایی حسام، لبخند به لبم می نشیند و با ذوق به سمتش می روم. آغوشش را برایم می گشاید و من در آن حجم عظیم مهربانی غرق می شوم. کنار گوشم زمزمه می کند: کم پیدایی ماهنی خانوم! مشتاق دیدار…
    سر به زیر افتاده ام را بلند می کنم و می گویم: دایی درسهام سنگین بودن، نمی تونستم بیام!
    جان خودم! به خود دروغگویم پوزخند می زنم و فکر می کنم بچه که بودیم، علی همیشه می گفت: دروغگو دشمن خداست…
    از آغوش دایی حسام فاصله می گیرم و شانه به شانه اش به سمت در ورودی قدم بر می دارم. مثل همیشه، مثل تمام روزهای بودنش، دلهره واضطراب عجیبی در وجودم می پیچد و با خود فکر می کنم او که نیست، چرا بازهم قلبم تند می زند؟
    دایی کفشهایش را در می اورد. من هم دست به کار می شوم و بندهای کفش اسپرتم را می گشایم.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:17 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان پلیه های پرواز

    نام رمان : پیله های پرواز

    نویسنده : ترسا امینی کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۲٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۲۰۷

    خلاصه داستان :
    پیله های پرواز، قصه ی آدمهای واقعیه! آدمهایی که مثل بقیه ی آدما یه جاهایی اشتباه می کنن، یه جاهایی رو کج می رن، به بیراهه می رسن، به بن بست می رسن!
    پیله های پرواز روایتیه از چند آدم واقعی، تو دنیایی که شاید با دنیای خیلی هامون فرق داشته باشه. اما اصل همون حس و حال زیبای بین ادمای قصه است!حس و حالی که هرکدوممون شده یه بار تجربه اش کردیم.
    دل بستم، به بابای مهربان عروسک های کودکیم! به همبازی دوست داشتنی کودکی هایم!
    دل بستم، و دریغ که نمی دانستم، دل بستن، اینقدرها هم آسان نیست!
    گاهی باید گذشت و گذشت کرد، گاهی باید رنج کشید و صبور بود، بابای مهربان عروسک ها، بزرگ می شود، مرد می شود، زندگی عروسک بازی نیست!
    گاهی باید گذشت، باید رفت، باید ج د ا شد، تا سر هم شدن، تا پیوستن، تا دریدن پیله های دیگران تنیده، تا رها شدن، تا پروانه شدن!


    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

    منبع : wWw.98iA.Com

    با تشکر از ترسا امینی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :
    از سوز سرما در خودم مچاله می شوم. باد خشک و خشمگین، لبه های چادر مشکیم را به بازی گرفته . خسته از این بازی دولبه ی پارچه ی مشکی را در بیشتر به هم نزدیک می کنم و در مشت می فشارم.
    سید علی، بقال بیکار و علاف محله، دوچشم داشته و دوچشم دیگر قرض گرفته است برای دید زدن عابران!
    از مقابل نگاه همیشه خیره اش رد می شوم و راهم را کج می کنم تا وارد کوچه شوم.
    قدمهایم را تند تر بر می دارم تا از سرزنش های احتمالی مادر بابت دیر کردنم در امان بمانم. با شنیدن صدای بوق ماشین خودم را کنار می کشم و بیشتر در دل دیوار فرو می روم تا رد شود.
    از سرازیری منتهی به بن بست، پایین می روم و همان ماشین هم به دنبالم! من نمی دانم این ماشین برای کیست که اینقدر آهسته و لاک پشتی می راند…
    به الم های مشکی اطراف در بزرگ خانه نگاه می کنم! امسال، زودتر از همیشه دست به کار شده اند!
    سری تکان می دهم و از همان در بزرگتر، که باز مانده است وارد حیاط می شوم.
    خلوت و مسکوت بودن حیاط بزرگ خانه دلم را به درد می آورد و صدای جیغ کر کننده ی بچه ها در هنگام بازی، در گوشم اکو وار می پیچد.
    می خواهم راه خانه را در پیش بگیرم که ورود اتومبیل به داخل حیاط باعث می شود عقبگرد کنم.
    با دیدن دایی حسام، لبخند به لبم می نشیند و با ذوق به سمتش می روم. آغوشش را برایم می گشاید و من در آن حجم عظیم مهربانی غرق می شوم. کنار گوشم زمزمه می کند: کم پیدایی ماهنی خانوم! مشتاق دیدار…
    سر به زیر افتاده ام را بلند می کنم و می گویم: دایی درسهام سنگین بودن، نمی تونستم بیام!
    جان خودم! به خود دروغگویم پوزخند می زنم و فکر می کنم بچه که بودیم، علی همیشه می گفت: دروغگو دشمن خداست…
    از آغوش دایی حسام فاصله می گیرم و شانه به شانه اش به سمت در ورودی قدم بر می دارم. مثل همیشه، مثل تمام روزهای بودنش، دلهره واضطراب عجیبی در وجودم می پیچد و با خود فکر می کنم او که نیست، چرا بازهم قلبم تند می زند؟
    دایی کفشهایش را در می اورد. من هم دست به کار می شوم و بندهای کفش اسپرتم را می گشایم.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7