تبلیغات
پورتال غزاله - مطالب ابر دانلود رمان جدید
منوی اصلی
پورتال غزاله
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:39 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان مونالیزا لبخند میزند | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان مونالیزا لبخند میزند | اندروید  آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : مونالیزا لبخند میزند

    نویسنده : زهره قدیری کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۳٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۹ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۳۱۲

    خلاصه داستان :

    داستان درباره ی خواهر و برادری هست که سالها قبل پدر و مادرشون به دست فردی ناشناس کشته شدند. چندوقت بعد شخصی به اتهام قتل این دو نفر اعدام میشه ولی اون قاتل اصلی نیست.
    این خواهر و برادر تصمیم میگیرند مستقل بشند و یه زندگی دور از خانواده ی پدری رو شروع میکنند. و همراه دوستانشون زندگی میکنندو در ادامه ی داستان شاهد برگشتن قاتل اصلی هستیم. و این معمای اصلیه داستان هستش که قاتل کیه؟ هدفش از این کار چی بود؟

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    البوم خاطرات مامان رو گذاشتم کنار. با انگشتام چشمام رو مالش دادم… نمیدونم چرا اومده بودم سراغ این البوم… واقعا نمیدونم. روی مبل دراز کشیدم و با صدای بلند گفتم: چاره چیه اخه؟ زندگی همینه…همون موقع حامد سرشو از اتاق اورد بیرون و گفت:با کی بودی؟
    -با مامان…
    در حالی که سرشو تکون میداد دوباره برگشت توی اتاق و گفت: چه دلی داری این البوم رو میبینی..
    -حامد اینقدر نکش. میمیریا…
    هیچقوقت جواب نمیداد. وقتی بهش میگفتم سیگار نکش یا چپ چپ نگاه میکرد یا کلا انگار نمیشنید چی میگم. این روزا که بیشتر سرفه میکردم یا میرفت توی اشپزخونه و هود رو روشن میکرد و میکشید یا توی اتاق دم پنجره….
    همیشه میدونستم یه البوم هست که عکسهای پدر و مادرم داخلش هست. اما هیچوقت سراغش نرفتم… هیچوقت. ولی این روزا عجیب هوس دیدن اون عکسها رو کرده بودم و دلیلش رو نمیدونستم…
    بلند شدم و رفتم توی اتاقش…. حامد با ژست خاصی داشت سیگار میکشید و تو این عالم نبود. رفتم محکم زدم به بازوی سفتش که خالکوبی داشت: کجایی برادر؟
    -چرا اومدی اینجا؟ خوب الان دوباره نفست میگیره.
    با بیخیالی گفتم: خوبم بابا. تو چه فکری بودی؟
    خاکستر سیگارشو تکوند و دوباره پک محکمی زد و گفت:نمیدونم این چندوقته پیمان چه مرگشه. خیلی کلافه س.
    روی مبل نشستم و گفتم:دیشب که خوب بود.
    -نه بابا خودشو اینجوری نشون داد وگرنه من میفهمم چقدر کلافه س.
    -حامد نکش تو روخدا.
    -خوب برو بیرون الان حالت بد میشه.
    -برا خودم نمیگم که برا تومیگم.
    دوباره محل نذاشت. همون موقع صدای زنگ بلند شد. یه نگاهی به هم انداختیم به معنی همون جمله معروف (کی میتونه باشه این موقع شب) حامد سیگارشو خاموش کرد و رفت به سمت ایفون منم با گوشیم که دستم بود به پیمان مسیج دادم:چی شده؟


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:37 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان روزنه ای برای زندگی | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان روزنه ای برای زندگی | اندروید  آیفون  جاوا pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : روزنه ای برای زندگی

    نویسنده : s.mokhtariyan کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۲٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۲۱۳

    خلاصه داستان :

    من قاتلم . قاتل عزیر تر از جانم . قاتل شیره وجودم . قاتل همه زندگی ام.
    من ناخواسته مرتکب جرمی شدم که بیشتر از همه خودم را سوزاند. مجازاتش که تنهایی و درد کشیدن با خاطرات است را خودم رقم زده ام . مجازات من سر کردن با خاطراتیست که کم کم مرا به آرزویم که مرگ است می رساند.
    من مادرم. من مادری قاتلم . من شیرینم ولی کامم همیشه تلخ می ماند. من قاتل فرزند سه ساله خود هستم.

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    چراغ های خونه رو خاموش کردم … این خونه مثل دل من توی تاریکی مطلق غرق شده…کاش خودم هم غرق میشدم و از زندگی ساقط…حجم سینه ام از درد پر شده …جایی بین اون همه خون و گوشت تیر میکشه… به سختی خودم رو به سمت میز وسط مبل ها می کشم و توی حصار بین مبل و میز فرو میرم… بغض به گلوم چنگ میزنه … خیلی وقته که این بغض لعنتی توی گلوم جا خوش کرده… خیلی وقته که این سیاهی ها رنگ میدن به تنهایی من … چشمم به این تاریکی ها عادت کرده … دارم آتیش میگیرم ولی هیچ چیز درد توی این سینه رو خاموش نمی کنه …فندک کوچیک فلزی رو از روی میز برمیدارم… با انگشت اهرمش رو فشار میدم و صدای تق تق بازی با این اهرم توی سکوت خفقان آور خونه می پیچه … شعله فندک رو روشن میکنم … کاش این جرات رو داشتم که با این آتیش کوچیک خودم رو بسوزونم و نابود کنم ولی نمی تونم… این نتونستن بدتر از همه وجودم رو دردمند میکنه … همون شعله کوچیک فندک سالن رو روشن میکنه و خیره می مونم به کیک کوچیک روی میز… بازم یکی چنگ میزنه به قلبم و اونو محکم فشار میده …کیک که به شکل پاتریک عروسک محبوب ترنم منه بهم دهن کجی میکنه… شمع های کوچیک روی کیک رو یکی یکی روشن میکنم و روی چهارمین و آخرین شمع مکث میکنم و دیگه کنترلی رو بغضم ندارم… میترکه و اشکم به هق هق پر صدایی تبدیل میشه … انقدر گریه می کنم و به دخترم فکر میکنم که گریه هام بی صدا و بعد قطع میشه … میدونم که دوباره چند دقیقه دیگه این بازی شروع میشه … انگار خدا یه چشمه جوشان توی چشمم گذاشته … پنجره اتاق که نیمه باز گذاشتمش تا انتها باز میشه و شعله های شمع به رقص در میان و خاموش می شن… مثل عمر یکدونه من که خیلی زود به انتها رسید… امشب شب عذاب بود … اگه ترنمم ، نفسم بود الان چهار سالش بود ولی با حماقت من توی سه سالگی افول کرد… اینا دردایی که توی سینمه و داره نابودم میکنه … بازم هق هقم بلند میشه … بلند میشم و میرم کنار پنجره و نگاهم قفل آسمون میشه… خدایا دخترم کجاست؟ … مواظبش هستی؟


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:37 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان روزنه ای برای زندگی | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان روزنه ای برای زندگی | اندروید  آیفون  جاوا pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : روزنه ای برای زندگی

    نویسنده : s.mokhtariyan کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۲٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۲۱۳

    خلاصه داستان :

    من قاتلم . قاتل عزیر تر از جانم . قاتل شیره وجودم . قاتل همه زندگی ام.
    من ناخواسته مرتکب جرمی شدم که بیشتر از همه خودم را سوزاند. مجازاتش که تنهایی و درد کشیدن با خاطرات است را خودم رقم زده ام . مجازات من سر کردن با خاطراتیست که کم کم مرا به آرزویم که مرگ است می رساند.
    من مادرم. من مادری قاتلم . من شیرینم ولی کامم همیشه تلخ می ماند. من قاتل فرزند سه ساله خود هستم.

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    چراغ های خونه رو خاموش کردم … این خونه مثل دل من توی تاریکی مطلق غرق شده…کاش خودم هم غرق میشدم و از زندگی ساقط…حجم سینه ام از درد پر شده …جایی بین اون همه خون و گوشت تیر میکشه… به سختی خودم رو به سمت میز وسط مبل ها می کشم و توی حصار بین مبل و میز فرو میرم… بغض به گلوم چنگ میزنه … خیلی وقته که این بغض لعنتی توی گلوم جا خوش کرده… خیلی وقته که این سیاهی ها رنگ میدن به تنهایی من … چشمم به این تاریکی ها عادت کرده … دارم آتیش میگیرم ولی هیچ چیز درد توی این سینه رو خاموش نمی کنه …فندک کوچیک فلزی رو از روی میز برمیدارم… با انگشت اهرمش رو فشار میدم و صدای تق تق بازی با این اهرم توی سکوت خفقان آور خونه می پیچه … شعله فندک رو روشن میکنم … کاش این جرات رو داشتم که با این آتیش کوچیک خودم رو بسوزونم و نابود کنم ولی نمی تونم… این نتونستن بدتر از همه وجودم رو دردمند میکنه … همون شعله کوچیک فندک سالن رو روشن میکنه و خیره می مونم به کیک کوچیک روی میز… بازم یکی چنگ میزنه به قلبم و اونو محکم فشار میده …کیک که به شکل پاتریک عروسک محبوب ترنم منه بهم دهن کجی میکنه… شمع های کوچیک روی کیک رو یکی یکی روشن میکنم و روی چهارمین و آخرین شمع مکث میکنم و دیگه کنترلی رو بغضم ندارم… میترکه و اشکم به هق هق پر صدایی تبدیل میشه … انقدر گریه می کنم و به دخترم فکر میکنم که گریه هام بی صدا و بعد قطع میشه … میدونم که دوباره چند دقیقه دیگه این بازی شروع میشه … انگار خدا یه چشمه جوشان توی چشمم گذاشته … پنجره اتاق که نیمه باز گذاشتمش تا انتها باز میشه و شعله های شمع به رقص در میان و خاموش می شن… مثل عمر یکدونه من که خیلی زود به انتها رسید… امشب شب عذاب بود … اگه ترنمم ، نفسم بود الان چهار سالش بود ولی با حماقت من توی سه سالگی افول کرد… اینا دردایی که توی سینمه و داره نابودم میکنه … بازم هق هقم بلند میشه … بلند میشم و میرم کنار پنجره و نگاهم قفل آسمون میشه… خدایا دخترم کجاست؟ … مواظبش هستی؟


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:35 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان تنهاتر از تنها | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان تنهاتر از تنها | اندروید  آیفون جاوا  pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : تنهاتر از تنها

    نویسنده : taraneh.y کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۲٫۸ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۲۸۲

    خلاصه داستان :

    تنهاتر از تنها داستان زندگی دختری به نام اروشاست که عاشق میشه. عشقی قوی و ریشه دارکه این روزا نایابه. اما مگه نمیگن عاشق باید بهای سنگینی برای عشقش پرداخت کنه؟

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    صدای موزیک آزارم می دهد!
    حالم خراب است!
    خدایا کی تمام می شود؟!
    قدم های اهسته ام بدون هیچ هدفی فقط زمین را لمس می کنند!
    پاشنه های بلند کفش هایم آزارم می دهند!
    نفهمیدم چرا جلوی آن پیرزن توقف کردم! درست روبرویش ایستادم و به چشم هایش خیره شدم!
    اشک در چشم هایم گوشه ای نشست!
    اه اشک لعنتی! دلم برای چشم های عشقم تنگ است!
    بگذارید یک دل سیر نگاه کنم!
    سینه ام سنگین است خدا…!
    دارم جان میدهم خدا…!
    چطور نرفتی از یادم؟! چطور؟
    تو با همه ی بدی هایت برایم خوبی لعنتی…! چرا؟
    نکند الان… زن داری؟! بچه؟
    پدر یک دختر شیرینی حتما…! حتما دلت برای شیرین زبانی هایش ضعف می رود!
    حتما… حتما صدایت می کند”بابایی”… آتشم میزنی!
    چقدر درد دارد خدا!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:35 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان تنهاتر از تنها | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان تنهاتر از تنها | اندروید  آیفون جاوا  pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : تنهاتر از تنها

    نویسنده : taraneh.y کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۲٫۸ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۲۸۲

    خلاصه داستان :

    تنهاتر از تنها داستان زندگی دختری به نام اروشاست که عاشق میشه. عشقی قوی و ریشه دارکه این روزا نایابه. اما مگه نمیگن عاشق باید بهای سنگینی برای عشقش پرداخت کنه؟

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    صدای موزیک آزارم می دهد!
    حالم خراب است!
    خدایا کی تمام می شود؟!
    قدم های اهسته ام بدون هیچ هدفی فقط زمین را لمس می کنند!
    پاشنه های بلند کفش هایم آزارم می دهند!
    نفهمیدم چرا جلوی آن پیرزن توقف کردم! درست روبرویش ایستادم و به چشم هایش خیره شدم!
    اشک در چشم هایم گوشه ای نشست!
    اه اشک لعنتی! دلم برای چشم های عشقم تنگ است!
    بگذارید یک دل سیر نگاه کنم!
    سینه ام سنگین است خدا…!
    دارم جان میدهم خدا…!
    چطور نرفتی از یادم؟! چطور؟
    تو با همه ی بدی هایت برایم خوبی لعنتی…! چرا؟
    نکند الان… زن داری؟! بچه؟
    پدر یک دختر شیرینی حتما…! حتما دلت برای شیرین زبانی هایش ضعف می رود!
    حتما… حتما صدایت می کند”بابایی”… آتشم میزنی!
    چقدر درد دارد خدا!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:31 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان هم روزگار | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان هم روزگار | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : هم روزگار

    نویسنده : Razieh.A کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۲٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۶ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۲۰۹

    خلاصه داستان :

    رامش فکر می کرد که یک دختر معمولی است ، از یک خانواده معمولی و حتی سطح پایین. با مشکلات و وقایع روزمره ، از همین زندگی هایی که فراوان در اطرافمان جاری است. فکر می کرد که آدم های اطرافش همان هستند که نشان می دهند. اما با کمک گذشت زمان می فهمد هیچ کدام از آدم های مورد اعتمادش آنگونه که به نظرش می رسیدند ، نبودند. این روایتی از تغییر آدم های هم روزگار ماست.

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    همیشه همینطورست ، همیشه کوتاه می آیم. مدارا می کنم که اوضاع بدتر نشود .
    توی پارک مزخرفی هستم و منتظرم بهمن را ببینم. بهمن را علی آقا معرفی کرده ، هندوانه زیر بغلم گذاشت که :تو، جای خواهرم هستی و من که بدت رو نمیخوام! من جای خواهر خیلی ها هستم! اما همه شان برایم شوهر پیدا نمی کنند!
    علی آقا کلی سفارش کرد، گفت بهمن پسرخاله اش هست و پسرخوبی است. بهمن کمی دیر کرده ، زشت نیست در قرار اول؟ از اول بدقولی؟
    به مامان نگفتم. مامان گاهی خیلی بی تفاوت است اما اگر می گفتم، حتما بدبین می شد که چرا با مردی که نمی شناختم قرار گذاشته ام. مثل اغلب اوقات دارم فکر می کنم «رامش» یعنی شادی، خوشی، لذت، حظ ، آسودگی، آسایش، سرود…
    اسمی که معنایش به زندگی من نمیخورد،به نظرخودم شاید به خاطر این اسمم رامش است که زود رام می شوم!
    بهمن از راه می رسد ، می دانم که حدودا سی سال دارد ، به ظاهرش هم می خورد، چهره اش دوست داشتنی نیست ، آدمی نیست که به دلم بنشیند. روی همان نیمکت با فاصله کنارش می نشینم و بعد از سلام و احوالپرسی نگاهش صورت و اندامم را می کاود، مرد هیزی است؟ یا چون قصدمان ازدواج است…!
    برای عوض کردن جو می پرسم :
    - از خودتون بگین ، شغل تون چیه ؟ تحصیلاتتون؟
    بهمن همان طور که نگاهش به سوی دو دختر درحال عبور،با لباس و آرایش جلف کشیده می شود، می گوید:
    - دیپلم دارم، شغلم کمک پرستار!
    این شغل را نمی دانم چیست ، اما گمان می کنم بی ارتباط با کارهای خدماتی بیمارستان ها نباشد. از نگاهش که برای دخترها دودو می زند، راحت می شود فهمید که مرد وفاداری نخواهد بود ، ضربه را آخر کار می زند ، وقتی که می گوید همسرش را چون زن بدی بوده طلاق داده و حالا تنهاست!
    زن داشته؟ پس چرا علی نگفت ؟ میخواهم زودتر گفتگو را تمام کنم. بهمن مرد زندگی من نخواهد بود. هنوز انقدر جوان هستم که موقعیتهای بهتری از یک مرد هیز بیوه! داشته باشم.
    بلند می شوم که بروم ، حتی نمی پرسد چطور می خواهم برگردم.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:31 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان هم روزگار | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان هم روزگار | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : هم روزگار

    نویسنده : Razieh.A کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۲٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۶ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۲۰۹

    خلاصه داستان :

    رامش فکر می کرد که یک دختر معمولی است ، از یک خانواده معمولی و حتی سطح پایین. با مشکلات و وقایع روزمره ، از همین زندگی هایی که فراوان در اطرافمان جاری است. فکر می کرد که آدم های اطرافش همان هستند که نشان می دهند. اما با کمک گذشت زمان می فهمد هیچ کدام از آدم های مورد اعتمادش آنگونه که به نظرش می رسیدند ، نبودند. این روایتی از تغییر آدم های هم روزگار ماست.

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    همیشه همینطورست ، همیشه کوتاه می آیم. مدارا می کنم که اوضاع بدتر نشود .
    توی پارک مزخرفی هستم و منتظرم بهمن را ببینم. بهمن را علی آقا معرفی کرده ، هندوانه زیر بغلم گذاشت که :تو، جای خواهرم هستی و من که بدت رو نمیخوام! من جای خواهر خیلی ها هستم! اما همه شان برایم شوهر پیدا نمی کنند!
    علی آقا کلی سفارش کرد، گفت بهمن پسرخاله اش هست و پسرخوبی است. بهمن کمی دیر کرده ، زشت نیست در قرار اول؟ از اول بدقولی؟
    به مامان نگفتم. مامان گاهی خیلی بی تفاوت است اما اگر می گفتم، حتما بدبین می شد که چرا با مردی که نمی شناختم قرار گذاشته ام. مثل اغلب اوقات دارم فکر می کنم «رامش» یعنی شادی، خوشی، لذت، حظ ، آسودگی، آسایش، سرود…
    اسمی که معنایش به زندگی من نمیخورد،به نظرخودم شاید به خاطر این اسمم رامش است که زود رام می شوم!
    بهمن از راه می رسد ، می دانم که حدودا سی سال دارد ، به ظاهرش هم می خورد، چهره اش دوست داشتنی نیست ، آدمی نیست که به دلم بنشیند. روی همان نیمکت با فاصله کنارش می نشینم و بعد از سلام و احوالپرسی نگاهش صورت و اندامم را می کاود، مرد هیزی است؟ یا چون قصدمان ازدواج است…!
    برای عوض کردن جو می پرسم :
    - از خودتون بگین ، شغل تون چیه ؟ تحصیلاتتون؟
    بهمن همان طور که نگاهش به سوی دو دختر درحال عبور،با لباس و آرایش جلف کشیده می شود، می گوید:
    - دیپلم دارم، شغلم کمک پرستار!
    این شغل را نمی دانم چیست ، اما گمان می کنم بی ارتباط با کارهای خدماتی بیمارستان ها نباشد. از نگاهش که برای دخترها دودو می زند، راحت می شود فهمید که مرد وفاداری نخواهد بود ، ضربه را آخر کار می زند ، وقتی که می گوید همسرش را چون زن بدی بوده طلاق داده و حالا تنهاست!
    زن داشته؟ پس چرا علی نگفت ؟ میخواهم زودتر گفتگو را تمام کنم. بهمن مرد زندگی من نخواهد بود. هنوز انقدر جوان هستم که موقعیتهای بهتری از یک مرد هیز بیوه! داشته باشم.
    بلند می شوم که بروم ، حتی نمی پرسد چطور می خواهم برگردم.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:30 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان بهتان | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان بهتان | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : بهتان

    نویسنده : Sergeant کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۵٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۹ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۵۵۰

    خلاصه داستان :

    آتریسا، انقدر مغرور و سرد و بی تفاوته که حتی اسم احساسی رو که در برابر این مرد شکل می گیره نمی دونه! در حال کلنجار با خودش متوجه می شه که مردی که بهش علاقه داره، از جنس مخالف بیزاره…

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    زیر لب غر زدم:
    - اوووه… خدایا!
    و به شدت، با لبه های شال سفیدم، صورتم رو باد زدم. داشتم از گرما خفه میشدم. کلاه لبه دارم رو از روی سرم برداشتم که شالم، لیز خورد و روی شونه هام افتاد.
    موهام از عرق خیس خیس بود. حتی پشت پلکهام هم خیس بود..
    عینک آفتابی بزرگم رو روی صورتم جا به جا کردم.
    - پووووف.. لعنت به این هوا..
    رزالین که سعی میکرد، با تند راه رفتن همگامم قدم برداره، گفت:
    - لعنت به تو که اینجا رو انتخاب کردی.
    با پوزخند جواب دادم:
    - احمق جون این تنها شهری بود که ندیده بودیم.
    مکثی کردم و ادامه دادم:
    - در ضمن، مگه من میدونستم این موقع سال اینجا، اینطوری جهنمه؟
    شونه ای بالا انداخت. من هم دیگه ادامه ندادم و دوباره، به شدت مشغول باد زدن خودم شدم.
    از شدت گرما، در حال سوختن بودم. آفتاب مستقیم میتابید. دوباره دو طرف شالم رو با دستهام گرفتم و به شدت لبه هاش رو که توی دستم بود، تکون دادم.
    فایده ای نداشت. هنوز بدنم داغ بود.
    حالم داشت از گرما به هم میخورد. هوا به شدتی داغ بود که اگر روی یه تیکه سنگ، تخم مرغ میشکستیم، در جا نیمرو میشد.
    لبهام خشک خشک شده بود. بطری آبم رو برداشتم و یک دفعه سر کشیدم. معده ام یخ کرد و برای لحظه ای خنک شدم.
    دستهام از گرما پوسته شده بود. دستی به موهام که از عرق، خیس بود، کشیدم و دسته ای رو که تا روی چونه ام، از شال بیرون زده بود، دوباره به زیر شال فرستادم.
    دیانا کنار گوشم غر زد:
    - لعنت به تو با این شهر پیشنهادیت.
    فکر کردم:
    - امروز همه به من لعنت می فرستند..خدا به خیر بگذرونه.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:30 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان بهتان | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان بهتان | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : بهتان

    نویسنده : Sergeant کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۵٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۹ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۵۵۰

    خلاصه داستان :

    آتریسا، انقدر مغرور و سرد و بی تفاوته که حتی اسم احساسی رو که در برابر این مرد شکل می گیره نمی دونه! در حال کلنجار با خودش متوجه می شه که مردی که بهش علاقه داره، از جنس مخالف بیزاره…

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    زیر لب غر زدم:
    - اوووه… خدایا!
    و به شدت، با لبه های شال سفیدم، صورتم رو باد زدم. داشتم از گرما خفه میشدم. کلاه لبه دارم رو از روی سرم برداشتم که شالم، لیز خورد و روی شونه هام افتاد.
    موهام از عرق خیس خیس بود. حتی پشت پلکهام هم خیس بود..
    عینک آفتابی بزرگم رو روی صورتم جا به جا کردم.
    - پووووف.. لعنت به این هوا..
    رزالین که سعی میکرد، با تند راه رفتن همگامم قدم برداره، گفت:
    - لعنت به تو که اینجا رو انتخاب کردی.
    با پوزخند جواب دادم:
    - احمق جون این تنها شهری بود که ندیده بودیم.
    مکثی کردم و ادامه دادم:
    - در ضمن، مگه من میدونستم این موقع سال اینجا، اینطوری جهنمه؟
    شونه ای بالا انداخت. من هم دیگه ادامه ندادم و دوباره، به شدت مشغول باد زدن خودم شدم.
    از شدت گرما، در حال سوختن بودم. آفتاب مستقیم میتابید. دوباره دو طرف شالم رو با دستهام گرفتم و به شدت لبه هاش رو که توی دستم بود، تکون دادم.
    فایده ای نداشت. هنوز بدنم داغ بود.
    حالم داشت از گرما به هم میخورد. هوا به شدتی داغ بود که اگر روی یه تیکه سنگ، تخم مرغ میشکستیم، در جا نیمرو میشد.
    لبهام خشک خشک شده بود. بطری آبم رو برداشتم و یک دفعه سر کشیدم. معده ام یخ کرد و برای لحظه ای خنک شدم.
    دستهام از گرما پوسته شده بود. دستی به موهام که از عرق، خیس بود، کشیدم و دسته ای رو که تا روی چونه ام، از شال بیرون زده بود، دوباره به زیر شال فرستادم.
    دیانا کنار گوشم غر زد:
    - لعنت به تو با این شهر پیشنهادیت.
    فکر کردم:
    - امروز همه به من لعنت می فرستند..خدا به خیر بگذرونه.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:29 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان در گذر از رنج ها | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان در گذر از رنج ها | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : در گذر از رنج ها

    نویسنده : ILoveTaylor کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۹٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۸ (پرنیان) – ۱٫۴ (کتابچه) – ۰٫۷ (ePub) – اندروید ۱٫۳ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۸۰۴

    خلاصه داستان :

    سارا دادمهر دختری نوزده ساله است … دختری که شخصیت اصلی این رمان را به عهده داره و داستان از زبان او بازگو میشه… تا بهتر به عمق تنهایی هاش… غم هاش… مبارزه هاش در مقابل سختی ها… جدایی ها و حتی خوشحالی و خوشبختی هاش ، پی ببرید… دختری که با اراده و صبر در مقابل یه زندگی سخت که اول تقدیر و بعد به خواسته ی برادرش سر راهش قرار گرفت ، ایستاد و مردانه جنگید و ثابت کرد که هیچ زنی از جنس مخالفش که همیشه از اول تا ابد تو گُوششان خواندند :
    ( مردها شیرند ، مثل شمشیرند )
    کمتر نیستند… چه بسا بهتر و قوی تر و برنده تر از شمشیر هم عمل می کنند و می توانند دنیا را تکان بدهند…

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    همیشه فصل ها و روزهای خدا را با خوب و بدش دوست داشتم و به خاطر این نعمت ها ، حتی اگر کم بود خدا را سپاسگزار بودم… بوی پاییز و خنکی هوایی که جان و روحم را طراوت می بخشید ، برایم اهمیت بیشتری داشت و از همه مهمتر باز شدن مدارس همانا و شیطنت های بچه گانه ، با دختران هم سن و سالم همانا… که در ما شور جوانی و بی خیالی جوانه می زد و می اندیشیدم که امسال نیز در آرامشی شیرین خواهد گذشت… اما چه اندیشه ای عبث…
    تمام هیاهو و خوشحالیم در کنار دوستانی که با شیطنت و بازیگوشی به دور از چشم دبیران ، نمی توانستیم بر شیطنت هایمان سر پوش خاموشی بگذاریم ، می گذشت… سال آخر دبیرستان بودم و باید حتماً امسال دیپلم می گرفتم وگرنه با تنبیه سخت پدر که همان ازدواج بود , دست و پنجه نرم میکردم…
    عده ای از شاگردان غبطه ی اندام متناسب و چهره ی خوش ترکیبم را می خوردند… این اندام و چهره ی زیبا را از مادرم به ارث برده بودم… مادرم زنی بود بسیار زیبا ، با قد و اندام بلند و کشیده ، که همین خصوصیتش ، چشم مردان فامیل به او بود ، و زنان فامیل با دیدن مادرم ، در دل نهال بخل و حسد را می پروراندند… ولی چشمانم که به رنگ آبی بود به چشمان شفاف و مهربان پدرم رفته بود که همین چشم ها زیباییم را بیشتر به رخ می کشید…
    ما یک خانواده ی چهار نفره بودیم که تشکیل شده از پدر و مادر ، خودم و برادرم فرهاد که پنج سالی از من بزرگتر بود.. برادری که همیشه می خواست مرا زیر سلطه ی خود بگیرد… ولی بعضی وقت ها کنترلم را از دست می دادم و رو در رویش می ایستادم… او هم عصبانی میشد و زمین و زمان را به هم می دوخت ، تا بالاخره من طبق همیشه کوتاه می آمدم و با یه عذر خواهی اجباری جنجال را خاموش میکردم… اما چه خاموش کردنی…! این حس نفرت توی دلم شعله ور بود و کینه روی کینه می کاشتم ، آن هم نه با آب حیات ، بلکه با آتش و خون به این نهال نو پا جراًت بزرگ شدن می دادم تا برای همیشه کینه از برادرم را در عمق دلم بپرورانم تا به وقتش بتوانم با همین شعله ها ، زندگیش را به آتش بکشم…
    حتماً با خودتان می گویید عجب دختر کینه جویی… چطور خواهری می تواند این همه از تنها برادرش متنفر باشد…؟؟ الان برای قضاوت زود است… در طول داستان می فهمید که حق با کی بود و چرا من با این همه کینه پا به دوران جوانیم گذاشتم…


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:29 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان در گذر از رنج ها | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان در گذر از رنج ها | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : در گذر از رنج ها

    نویسنده : ILoveTaylor کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۹٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۸ (پرنیان) – ۱٫۴ (کتابچه) – ۰٫۷ (ePub) – اندروید ۱٫۳ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۸۰۴

    خلاصه داستان :

    سارا دادمهر دختری نوزده ساله است … دختری که شخصیت اصلی این رمان را به عهده داره و داستان از زبان او بازگو میشه… تا بهتر به عمق تنهایی هاش… غم هاش… مبارزه هاش در مقابل سختی ها… جدایی ها و حتی خوشحالی و خوشبختی هاش ، پی ببرید… دختری که با اراده و صبر در مقابل یه زندگی سخت که اول تقدیر و بعد به خواسته ی برادرش سر راهش قرار گرفت ، ایستاد و مردانه جنگید و ثابت کرد که هیچ زنی از جنس مخالفش که همیشه از اول تا ابد تو گُوششان خواندند :
    ( مردها شیرند ، مثل شمشیرند )
    کمتر نیستند… چه بسا بهتر و قوی تر و برنده تر از شمشیر هم عمل می کنند و می توانند دنیا را تکان بدهند…

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    همیشه فصل ها و روزهای خدا را با خوب و بدش دوست داشتم و به خاطر این نعمت ها ، حتی اگر کم بود خدا را سپاسگزار بودم… بوی پاییز و خنکی هوایی که جان و روحم را طراوت می بخشید ، برایم اهمیت بیشتری داشت و از همه مهمتر باز شدن مدارس همانا و شیطنت های بچه گانه ، با دختران هم سن و سالم همانا… که در ما شور جوانی و بی خیالی جوانه می زد و می اندیشیدم که امسال نیز در آرامشی شیرین خواهد گذشت… اما چه اندیشه ای عبث…
    تمام هیاهو و خوشحالیم در کنار دوستانی که با شیطنت و بازیگوشی به دور از چشم دبیران ، نمی توانستیم بر شیطنت هایمان سر پوش خاموشی بگذاریم ، می گذشت… سال آخر دبیرستان بودم و باید حتماً امسال دیپلم می گرفتم وگرنه با تنبیه سخت پدر که همان ازدواج بود , دست و پنجه نرم میکردم…
    عده ای از شاگردان غبطه ی اندام متناسب و چهره ی خوش ترکیبم را می خوردند… این اندام و چهره ی زیبا را از مادرم به ارث برده بودم… مادرم زنی بود بسیار زیبا ، با قد و اندام بلند و کشیده ، که همین خصوصیتش ، چشم مردان فامیل به او بود ، و زنان فامیل با دیدن مادرم ، در دل نهال بخل و حسد را می پروراندند… ولی چشمانم که به رنگ آبی بود به چشمان شفاف و مهربان پدرم رفته بود که همین چشم ها زیباییم را بیشتر به رخ می کشید…
    ما یک خانواده ی چهار نفره بودیم که تشکیل شده از پدر و مادر ، خودم و برادرم فرهاد که پنج سالی از من بزرگتر بود.. برادری که همیشه می خواست مرا زیر سلطه ی خود بگیرد… ولی بعضی وقت ها کنترلم را از دست می دادم و رو در رویش می ایستادم… او هم عصبانی میشد و زمین و زمان را به هم می دوخت ، تا بالاخره من طبق همیشه کوتاه می آمدم و با یه عذر خواهی اجباری جنجال را خاموش میکردم… اما چه خاموش کردنی…! این حس نفرت توی دلم شعله ور بود و کینه روی کینه می کاشتم ، آن هم نه با آب حیات ، بلکه با آتش و خون به این نهال نو پا جراًت بزرگ شدن می دادم تا برای همیشه کینه از برادرم را در عمق دلم بپرورانم تا به وقتش بتوانم با همین شعله ها ، زندگیش را به آتش بکشم…
    حتماً با خودتان می گویید عجب دختر کینه جویی… چطور خواهری می تواند این همه از تنها برادرش متنفر باشد…؟؟ الان برای قضاوت زود است… در طول داستان می فهمید که حق با کی بود و چرا من با این همه کینه پا به دوران جوانیم گذاشتم…


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:26 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان گوش کن به چشم خود مرا ! | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان گوش کن به چشم خود مرا ! | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : گوش کن به چشم خود مرا !

    نویسنده : narges#1365 کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۵٫۶ (پی دی اف) – ۰٫۵ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۵۱۴

    خلاصه داستان :

    داستان درباره ی زنی به اسم نرگس هست که دو سال از فوت شوهرش میگذره… دوتا بچه داره و یه زندگی شاید آرام… تا اینکه با پیشنهاد نزدیک ترین دوستش که مشکل ناباروری داره، دنیاش دوباره تکون میخوره!
    به دوستای عزیزش، معصوم و حامد بیش از اندازه مدیونه، ولی پذیرفتن باردار شدن اونم از حامد اصلا تو مخیله اش نمی گنجه… خلاصه بعد از ماجراهایی قبول میکنه…
    چون یه پژوهشگر اجتماعیه، به بهانه ی یه تحقیق خارج از کشور، از ماه پنجم بارداریش به یکی از شهر های دور از خونه ش میره و دل از بچه هاش میکنه!
    مشکلاتش از اونجایی شروع میشه، که عشق دوران نوجوانی ش که از قضا پسر عموش هست، اونو در موقعیتی نامناسب با شرایطی نامناسب تر میبینه!!

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    صدای معصوم مدام توی گوشم می پیچید….حرفهایی که برایم قابل هضم نبود وهر آن احتمال بالا آوردنشان را میدادم.دلم هوایِآزادمیخواست….کمی اکسیژن خالص…قلبم مدام میزد ونمی زد…پشت فرمان نشسته بودم وبه نقطه ای نامعلوم نگاه میکردم…..یاد ِروزهای در به دری ام افتادم…یاد گریه های پشت همین فرمان ….یاد هق زدن های بی پایان….یاد درد های این چند سال….!لابه لای افکارم ،مثل طعمه ای در تار عنکبوتی به دام افتاده،در خودم وصداهای بی معنی توی سرم تنیده در هم….فقط خیره نگاه میکردم….در انتظار بلعیده شدن.!چند ساعت بود که از معصوم جدا شده بودم…؟
    چقدر دنبالم دویده بود….؟حامد چند بار به موبایلم زنگ زده بود…؟هیچ نمی دانستم…..پوکِ پوک شده بود تمام بدنم….به خودم آمدم وشماره ی مامان را گرفتم….بعد از سومین بوق:
    -الو ….سلام مامان …میشه بری دنبال بچه ها…؟
    -سلام ..چیزی شده نرگس؟؟
    -خوبم….کاری پیش اومد،فکر نکنم به موقع برسم.
    -باشه میرم ولی نگرانم کردی!مراقبِ خودت باش!
    -باشه مامان….هستم.خدافظ….راستی …شاید ناهار نیام خونه!
    -سعی میکنم یه جوری قانعشون کنم..خدافظ.
    گوشی را که قطع کردم ،به سمت پارکی در نقطه ای نامعلوم از شهر به راه افتادم …ساعتها گذشت…نه ناهار خوردم ونه حتی جرعه ای آب….در ان هوای سرد پاییزی سرم داغ بود وگلویم خشک….زبانم مثل تکه چوبی خشک در دهانم معلق بود….توان تکان دادنش را نداشتم.حرفهای معصوم را کلمه به کلمه برای خودم تکرار کردم وباز هم فروریختم…این همه تنهایی را گریستم وهق زدم وبعد از دوسال دوباره شانه هایم شکست….دوباره نه ،صد باره چراغ روی صفحه گوشی روشن شد وعکس معصوم وحامد روی آن نمایان….لبخند هر دویشان را دوست داشتم….اصلا عاشق همین لبخند های همیشگی شان شده بودم….

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:26 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان گوش کن به چشم خود مرا ! | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان گوش کن به چشم خود مرا ! | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : گوش کن به چشم خود مرا !

    نویسنده : narges#1365 کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۵٫۶ (پی دی اف) – ۰٫۵ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۵۱۴

    خلاصه داستان :

    داستان درباره ی زنی به اسم نرگس هست که دو سال از فوت شوهرش میگذره… دوتا بچه داره و یه زندگی شاید آرام… تا اینکه با پیشنهاد نزدیک ترین دوستش که مشکل ناباروری داره، دنیاش دوباره تکون میخوره!
    به دوستای عزیزش، معصوم و حامد بیش از اندازه مدیونه، ولی پذیرفتن باردار شدن اونم از حامد اصلا تو مخیله اش نمی گنجه… خلاصه بعد از ماجراهایی قبول میکنه…
    چون یه پژوهشگر اجتماعیه، به بهانه ی یه تحقیق خارج از کشور، از ماه پنجم بارداریش به یکی از شهر های دور از خونه ش میره و دل از بچه هاش میکنه!
    مشکلاتش از اونجایی شروع میشه، که عشق دوران نوجوانی ش که از قضا پسر عموش هست، اونو در موقعیتی نامناسب با شرایطی نامناسب تر میبینه!!

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    صدای معصوم مدام توی گوشم می پیچید….حرفهایی که برایم قابل هضم نبود وهر آن احتمال بالا آوردنشان را میدادم.دلم هوایِآزادمیخواست….کمی اکسیژن خالص…قلبم مدام میزد ونمی زد…پشت فرمان نشسته بودم وبه نقطه ای نامعلوم نگاه میکردم…..یاد ِروزهای در به دری ام افتادم…یاد گریه های پشت همین فرمان ….یاد هق زدن های بی پایان….یاد درد های این چند سال….!لابه لای افکارم ،مثل طعمه ای در تار عنکبوتی به دام افتاده،در خودم وصداهای بی معنی توی سرم تنیده در هم….فقط خیره نگاه میکردم….در انتظار بلعیده شدن.!چند ساعت بود که از معصوم جدا شده بودم…؟
    چقدر دنبالم دویده بود….؟حامد چند بار به موبایلم زنگ زده بود…؟هیچ نمی دانستم…..پوکِ پوک شده بود تمام بدنم….به خودم آمدم وشماره ی مامان را گرفتم….بعد از سومین بوق:
    -الو ….سلام مامان …میشه بری دنبال بچه ها…؟
    -سلام ..چیزی شده نرگس؟؟
    -خوبم….کاری پیش اومد،فکر نکنم به موقع برسم.
    -باشه میرم ولی نگرانم کردی!مراقبِ خودت باش!
    -باشه مامان….هستم.خدافظ….راستی …شاید ناهار نیام خونه!
    -سعی میکنم یه جوری قانعشون کنم..خدافظ.
    گوشی را که قطع کردم ،به سمت پارکی در نقطه ای نامعلوم از شهر به راه افتادم …ساعتها گذشت…نه ناهار خوردم ونه حتی جرعه ای آب….در ان هوای سرد پاییزی سرم داغ بود وگلویم خشک….زبانم مثل تکه چوبی خشک در دهانم معلق بود….توان تکان دادنش را نداشتم.حرفهای معصوم را کلمه به کلمه برای خودم تکرار کردم وباز هم فروریختم…این همه تنهایی را گریستم وهق زدم وبعد از دوسال دوباره شانه هایم شکست….دوباره نه ،صد باره چراغ روی صفحه گوشی روشن شد وعکس معصوم وحامد روی آن نمایان….لبخند هر دویشان را دوست داشتم….اصلا عاشق همین لبخند های همیشگی شان شده بودم….

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:17 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان خنده های قشنگ | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان خنده های قشنگ | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : خنده های قشنگ

    نویسنده : طیبه سوری کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۳٫۷ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۳۳۳

    خلاصه داستان :

    داستان زندگی زنی که بعد از سالها زندگی مشترک از همسرش جدا شده و فکر میکنه که شاید دنیا به آخر رسیده…دنیایی که آخرش اول یه دنیای دیگه س… یه دنیای متفاوت و پر ماجرا ...

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    چشمهایم روی لیوان آب خیره ماند. تمام حرکاتش از تحقیر لبریز بود. حتی آب تعارف کردنش!
    -نمیخوام
    لیوان را روی میز گذاشت و یک نیم دور چرخید. بی هیچ اصرار بیشتری…
    چشم تیز کرده بودم روی خونسردی چشم هایی که هر لحظه غریبه تر می شدند با من. آرامش او وقتی حرفهای خیلی زشت را براحتی بر زبان می آورد چندش آور بود…
    -من که دشمنت نیستم لیلی، هستم!؟
    اگر نبود چشم هایش آنهمه گرد و براق نمیشدند. آنهمه دست هایش را پنهان نمیکرد که نبینم.
    -میخوام سر و سامون بگیری. میدونم شاید به نظرت مسخره بیاد ولی الان بهترین فرصته…
    دست هایم را بالا کشیدم و خودم را بغل کردم. به جای همه ی کسانی که جایشان خالی بود کنارم…
    تحمل دردی که حرفهای مهرناز به جانم میریخت حقم بود…کمترین حقم…
    -بسه هر چی سختی کشیدی، هر چی زدن تو سرت و صدات درنیومد. دیگه وقتشه یه تکونی به خودت بدی. وقتشه پا شی…
    پیشنهاد بدی نبود. برخاستم اما نه آنطوری که مهرناز خواسته بود. نگاهم دور تا دور اتاق چرخید و خودم پشت سرش براه افتادم.
    -صبر کن ببینم. کجا میری؟!
    سرم را که کج کردم خودش ایستاد. از رنگ بیرنگ لب هایش همه چیز را میشد حس کرد. صدایم بین زمزمه و سکوت مرز لب هایم را شکافت: بذار احترامت سر جاش باشه…
    فقط لب زد: لیلی!
    نماندم که اتفاق دیگری بیفتد. فقط میخواستم نباشم. زمین زیر پایم داغ بود. هر جا که قدم میگذاشتم داغ بود. بازی یعقه مانتو قانعم نمیکرد. تنم آتش داشت… حرارت بود…
    -آجی، آجی جونم!


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:17 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان خنده های قشنگ | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان خنده های قشنگ | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود جدیدترین رمان های ایرانی بدون سانسور, دانلود رمان های نودهشتیا, دانلود رمان جدید, دانلود رمان جدید 2015, دانلود رمان رایگان

     

    نام رمان : خنده های قشنگ

    نویسنده : طیبه سوری کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۳٫۷ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۳۳۳

    خلاصه داستان :

    داستان زندگی زنی که بعد از سالها زندگی مشترک از همسرش جدا شده و فکر میکنه که شاید دنیا به آخر رسیده…دنیایی که آخرش اول یه دنیای دیگه س… یه دنیای متفاوت و پر ماجرا ...

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    چشمهایم روی لیوان آب خیره ماند. تمام حرکاتش از تحقیر لبریز بود. حتی آب تعارف کردنش!
    -نمیخوام
    لیوان را روی میز گذاشت و یک نیم دور چرخید. بی هیچ اصرار بیشتری…
    چشم تیز کرده بودم روی خونسردی چشم هایی که هر لحظه غریبه تر می شدند با من. آرامش او وقتی حرفهای خیلی زشت را براحتی بر زبان می آورد چندش آور بود…
    -من که دشمنت نیستم لیلی، هستم!؟
    اگر نبود چشم هایش آنهمه گرد و براق نمیشدند. آنهمه دست هایش را پنهان نمیکرد که نبینم.
    -میخوام سر و سامون بگیری. میدونم شاید به نظرت مسخره بیاد ولی الان بهترین فرصته…
    دست هایم را بالا کشیدم و خودم را بغل کردم. به جای همه ی کسانی که جایشان خالی بود کنارم…
    تحمل دردی که حرفهای مهرناز به جانم میریخت حقم بود…کمترین حقم…
    -بسه هر چی سختی کشیدی، هر چی زدن تو سرت و صدات درنیومد. دیگه وقتشه یه تکونی به خودت بدی. وقتشه پا شی…
    پیشنهاد بدی نبود. برخاستم اما نه آنطوری که مهرناز خواسته بود. نگاهم دور تا دور اتاق چرخید و خودم پشت سرش براه افتادم.
    -صبر کن ببینم. کجا میری؟!
    سرم را که کج کردم خودش ایستاد. از رنگ بیرنگ لب هایش همه چیز را میشد حس کرد. صدایم بین زمزمه و سکوت مرز لب هایم را شکافت: بذار احترامت سر جاش باشه…
    فقط لب زد: لیلی!
    نماندم که اتفاق دیگری بیفتد. فقط میخواستم نباشم. زمین زیر پایم داغ بود. هر جا که قدم میگذاشتم داغ بود. بازی یعقه مانتو قانعم نمیکرد. تنم آتش داشت… حرارت بود…
    -آجی، آجی جونم!


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 6 ... 2 3 4 5 6