تبلیغات
پورتال غزاله - مطالب ابر بهترین رمان ها
منوی اصلی
پورتال غزاله
  • دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 10:03 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان ایرانی و عاشقانه

    رمان , دانلود رمان , دانلود رمان جدید , رمان زیبا , رمان عاشقانه , دانلود رمان عاشقانه , بهترین رمان ها , رمان کوتاه , بهترین رمان های ایرانی , رمان طنز , رمان خنده دار , رمان کل کلی ,دانلود عاشقانه ایرانی ,  دانلود رمان بدون سانسور , دانلود  عاشقانه بدون سانسور, رمان عاشقانه , دانلود رمان ایرانی  , رمان ایرانی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 10:02 ق.ظ نظرات ()
    دانلود رمان همیشه عاشق

    Hamishe Ashegh دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

    1 دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نام رمان : همیشه عاشق 

    2 دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نویسنده : saba erfan کاربر انجمن نودهشتیا

    3 دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) حجم کتاب (مگابایت) : ۷٫۶ (پی دی اف) – ۰٫۶ (پرنیان) – ۱٫۳ (کتابچه) – ۰٫۶ مگابایت (epub)

    11 دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub 

    4 دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) تعداد صفحات : ۷۴۱

    14 دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) خلاصه داستان :

    «گریختم تا رها شوم … خلاص از گناه … از منجلاب … و گرفتار شدم … اسیر تو و چشمانت … صداقت نگاهت … و به تو پیوستم به سادگی نفس کشیدن … یافتمت میان سرخوردگی و تنهایی ام … خواستمت با تمام وجود … ولی با شک … با تردید … دودل بودم برای داشتنت … حضورت آفتابی بود و من، یخ زده … روز بودی و من، شب … نه … تو هم شب می شدی … خودم دیدم … مانده بودم که بمانم … رفتم که نباشم … ولی تو … همیشه عاشق بودی …»

     

    5 دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

    6 دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) پسورد : www.98ia.com

    7 دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) منبع : wWw.98iA.Com

    11 دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) با تشکر از saba erfan عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    pdf دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    jar1 دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    jar2 دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    epub دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

     

    21 دانلود رمان همیشه عاشق | saba erfan کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

    جاده عریض و طویل، با درختها و ماشینها و همه چیزش، با سرعت از مقابل نگاهم رد می شدند. جاده مملو بود از اتومبیلهای جورواجور و رنگارنگی که اغلب روی باربندهایشان، چندین ساک و چمدان به چشم می خورد و به احتمال زیاد، ماه آخر تعطیلات تابستانی را یا به سفر می رفتند و یا از سفر باز می گشتند.
    پلکهایم را روی هم خواباندم و با خود گفتم: – من کجا می رم؟
    و در همان حال،تصاویر این مدت گذشته هم، درست به همان سرعت از برابر نگاهم عبور کردند… مرگ پدر و سختی های بعد از رفتن او، دست تنهایی و بی کسی مادر برای بزرگ کردن و از آب و گل درآوردن پنج بچه ی قد و نیم قد… و بالاجبار، ازدواجش با مردی بدبخت تر از خودمان… اعتیاد ناپدری و آزارهای وقت و بی وقت او… و از همه بدتر، بی اخلاقی و بی پرده بودن پسرش که سرجهازی با خود آورده بود… و بالاخره، آن خواستگارهای مزخرف و بی سر و پا و مُفنگی که ناپدری، نمی دانم از کدام گوری پیدایشان می کرد… و مادر هم بخاطر پنج نان خوری که داشت و باید یک جوری خرج شان را می داد، دستش به جایی بند نبود و فقط تحمل می کرد… و من ….
    قطره ای اشک از روی گونه ام لیز خورد پایین… چشمانم را وا کردم…
    -کجا می رم؟… کجا؟…
    که زن مسافر کنار دستی ام گفت:
    -میوه می خوری؟… توی این هوا می چسبه ها…
    اشکهایم را تند پاک کردم و دستپاچه، تکه ی هلو را که سمتم کشیده بود، گرفتم و تشکری کردم. که گفت:
    -تنهایی؟… تهران، کس و کاری داری؟…
    جوابی ندادم. توی دلم، احمقانه به خودم می خندیدم…


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 10:00 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان افسانه و واقعیت جاوا، اندروید،pdf،ایفون

    دانلود رمان افسانه و واقعیت

    دانلود رمان افسانه و واقعیت

    نوشته shamim708 کاربر نگاه دانلود

    نام رمان: افسانه و واقعیت
    ژانر رمان: اجتماعی , عاشقانه

    به نام آنکه پروانه بودن برای آن را دوست دارم…
    مقدمه:

    هرگاه یک نگاه به بیگانه میکنی
    خونه مرا دوباره به پیمانه میکنی
    ای آنکه دست به سر من کیشی! بگو
    فردا دوباره موی که را شانه میکنی؟
    گفتی به من نصیحت دیوانگان مکن!
    باشد، ولی نصیحت دیوانه میکنی
    ای عشق سنگدل که به آینه سر زدی
    در سینه ی شکسته دلان خانه میکنی؟
    بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت
    چون رنگ رخنه در پر پروانه میکنی
    عشق است و گفته اند یک قصه بیش نیست
    این قصه را به مرگ خود افسانه میکنی
    خلاصه رمان:
    یه دخترکه زخم زیادی از زندگی و خانوادش خورده برای همین به شدت از خانوادش دلخوره و تبدیل به یه دختر سرد ومغرورو
    بی احساس شده…با خودش احد بسته به هیچ وجه به کسی اعتماد نکنه و وابسته نشه اما با یه تلنگر توی زنگیش همه چیز تغییر میکنه
    گرفتار عشقی میشه که نه باورش داره ونه میدونه که معشوقش از ۸ سال پیش دلشو بهش باخته…و این جاست که ماجرا شروع میشه و
    پسرداستان همه کار میکنه تا این دختر که تبدیل به کوه یخ شده رو به خودش علاقمند کنه و عشق پاکشو بهش ثابت کنه اما کارش انقدرا
    که فکر میکنه آسون نیست.پدر ومادر پسره چون خانواده مذهبی و سر شناسی هستن به این باورن که این دختر لایق پسرشون نیست.اینجاست که همون یه شعله
    کوچولوییکه توسط پسره تو قلب دختره روشن شده بود هم خاموش میشه و دختر از خانوادش بیزار تر میشه چون با عث این تحقیر رو پدرش میدو نه که به خاطر
    حماقتش که ۱۰ سال پیش کرده بود. اما پسره اصلا قصد نداره که دوبارهاین دخترو که همه زنگیشه از دست بده…پایان خوش
    رمان بعلت داشتن موارد اخلاقی از نظر کمیته مصادیق مجرمانه حذف شد
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 09:58 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان بازیگر جاوا، اندروید،pdf، ایفون

    دانلود رمان بازیگر

    دانلود رمان بازیگر

    نوشته parisa m

    نام رمان:بازیگر
    نویسنده:parisa m
    خلاصه:روز ها میگذرنو من با خیال بی تو بودن زندگی میکنم. غرق در زندگی میشومو انگار که نه انگار تویی وجود داشت. صدای مردم پر کرده است ذهنم را. دروغ ها در ذهنم کناره میگیرد و من درونم میشکند. گله دارم. گله دارم از هرکه میدانستو نمیدانست. از زمین و آسمان. از دریا و خشکی. از اینکه دروغ ها به خود اجازه ی نمایان شدن دادند. زندگی سخت شد با حقیقت. با حقیقتی که من را شکست. اما نسیمی که به سویم آمد حال خرابم را دگرگون کرد. ای نسیم زندگیم بمانو من را از نو بساز. نگذار تا حقیقت زندگی من را از ریشه بسوزاند…پایان خوش

     

    قسمتی از داستان:

    به دیوار تکیه زده بود و به آدمای مقابلش نگاه میکرد….
    نگاهی پر از ابهام……پر از سوال……پر از چرا؟!…..
    پر از خالی……دیگه این مهمونیا هیچ معنیی براش نداشت…..دیگه شاد نبود…..دیگه راحت نبود……دیگه زندگی نمیکرد…می گذروند….با خوب و بدش….
    دیگه تلاشی برای بدست آوردن خوشی نمی کرد…..احساس میکرد هیچ چیزی نداره…..نه مادر….نه پدر…..نه زن بابا…..نه خواهر ناتنی….نه عمه و عمو و داییو ……هیچی نداشت…..
    دوسال که زندگیش شده جهنم…دو ساله که زندگیش شده بی ارزش..برای خودش….برای خانوادش…..
    برای همه…..همه فقط وجودشو میبینن…همین که هست….نفس میکشه…….صدا داره….حرکت داره….نقش داره…..مثل یه بازیگر…یه بازیگر حرفه ای که میدونه می تونه طبق سناریو پیش بره.
    چه موقع بخنده….چه موقع حرکت کنه….چه موقع نفس بکشه….چه موقع گریه کنه……چه موقع صحبت کنه..
    کارشو خوب بلد بود…..حرف نداشت….جوری نقش بازی میکرد که گاهی یادش میرفت کیه و چیه….
    یه لحظه به فکرش فکر کرد.به خودش گفت
    -راستی من کیم؟!…چیم؟!از کیم……از کجام…… زندگی واقعی من همین بوده؟!!…..اینی که پدرم بزرگ ترین و معروف ترین و پول دار ترین معمار جهان باشه؟…..این که حرف اول و آخر و توی همه جا پدرش بزنه؟!…این که هیچ کمبودی تا دوسال پیش نداشته باشه؟!؟!!!!!!

    لینک دانلود حذف گردید

    قسمت دانلود

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:21 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان دنیای پنهان

    نام رمان : دنیای پنهان

    نویسنده : لیلا تکلیمی کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۴٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۴۰۴

    خلاصه داستان :
    دنیای پنهان» یه مجموعه داستانه که از چهار قسمت مجزا ولی مرتبط به هم تشکیل شده (ستاره ی سرخ، دی آ، برنادت، گسل)
    در این چهار داستان به هم پیوسته با شخصیت هایی آشنا می شیم که در بستر حوادثی غیرقابل پیش بینی و ماورائی می افتن و برای حل مشکلاتشون به کمک هم نیاز پیدا می کنن. شما در این مسیر غافلگیر خواهید شد، لذت خواهید برد و شاید جواب بسیاری از سؤالات خودتون رو از بین ماجراهای داستان دریافت کنید.

    لینک دانلود به درخواست نویسنده رمان حذف گردید
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:21 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان دنیای پنهان

    نام رمان : دنیای پنهان

    نویسنده : لیلا تکلیمی کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۴٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۴۰۴

    خلاصه داستان :
    دنیای پنهان» یه مجموعه داستانه که از چهار قسمت مجزا ولی مرتبط به هم تشکیل شده (ستاره ی سرخ، دی آ، برنادت، گسل)
    در این چهار داستان به هم پیوسته با شخصیت هایی آشنا می شیم که در بستر حوادثی غیرقابل پیش بینی و ماورائی می افتن و برای حل مشکلاتشون به کمک هم نیاز پیدا می کنن. شما در این مسیر غافلگیر خواهید شد، لذت خواهید برد و شاید جواب بسیاری از سؤالات خودتون رو از بین ماجراهای داستان دریافت کنید.

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

    منبع : wWw.98iA.Com

    با تشکر از لیلا تکلیمی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :
    رخت و لباس های نشسته ام را برداشتم و به حیاط رفتم، تشت مسی گوشه ی حیاط به دیوار تکیه داده شده و پودر لباسشویی توی یک قوطی پلاستیکی سفید رنگ (که قبلا جای سفیدکننده بود) کنارش قرار داشت، شیرزردرنگ و قدیمی آب هرچند ثانیه یک بار اشکی می ریخت.
    به محض این که پا به حیاط گذاشتم احساس سرما به پوستم نفوذ کرد، این حیاط کوچک سی متری با چه اعتمادبه نفسی حال و هوای پاییز را به نمایش می گذاشت! اگرچه باغچه ی باریک کنج حیاط هنوز از طراوت و شادابی گل های هفت رنگ و شاهپسند و رز قرمز و صورتی خالی نگشته اما تک درخت گوشه ی حیاط که که در تابستان سخاوتمندانه گردوهای درشتی به ما می بخشید اکنون برگ های زردش را روانه ی حیاط کرده و یک زحمت درست و حسابی برای من و مادرم درنظر داشت، نسیم پاییزی لای موهایم پیچید و دسته ای از آن را مقابل بینی ام رقصاند که باعث شد عطسه ام بگیرد، لباس ها را که توی تشت ریختم موهای نه چندان کوتاهم را که اکنون بر شانه و گردنم ریخته بود با گیره ی استیل ساده ای پشت سرم جمع کردم، پاچه های شلوارم را تا روی زانو و آستین هایم را نیز تا آرنج تا زدم که مزاحم لباس شستنم نشوند، مرحله ی بعدی کاملا قابل پیش بینی بود، خودم را باتمام وجود آماده ی پذیرفتن یک شوک سرمایی شدید کردم و شیر آب را که بر اثر سرما کاملا چغر شده بود با آن صدای جیرجیر گوشخراشش تا آخر بازکردم و تشت را کاملا زیرش قرار دادم، گاه گاهی دستم را توی آب فرو می کردم که به سرمایش عادت کنم، حالا دیگر دستم تقریبا بی حس شده بود و من راحت تر می توانستم به کارم برسم، برای این که سرما کمتر اذیتم کند شروع به خواندن ترانه ای زیرلب کردم….
    …..من و گنجشکای خونه
    دیدنت عادتمونه….

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:17 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان رسوب

    نام رمان : رسوب!

    نویسنده : SunDaughter☼ کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۶٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۵ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۶۱۴
    خلاصه داستان :
    دختری از جنس دختران ۲۱ ساله، در آروزهای ۲۱ سالگی! در عمق جوانی ، پر از رویاهای تهی !
    دختری همرنگ من … تو … و دیگران!
    در فراز زندگی و فرود روزمرگی، در چنگ خاموش عشق یا هوس؟
    شاید در عمق حسرت ! اسیر در چاک دهان ها ، بی فرهنگی ها !
    در لفافه ی کلمات ، سفسطه ها … فلسفه ها … علت ها… معلول ها … رسم ها!
    در شکست پوچ خاطرات ! در مرز فرو دست سنت ها …طبقات … هوای نا ابد حرفها ، قول ها … در شمارش حضور و اولویت ها… اول بودن ها … دوم شدن ها …!
    سراب نمیشود… تمام نمیشود … فقط رسوب میشود !

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

    منبع : wWw.98iA.Com

    با تشکر از SunDaughter☼ عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :
    در گودال زمان رسوب کرده ام …
    در توقف وقت های گران
    در حاصل جمع منفی و مثبت
    از تو کم شدم …
    به تو جمع زدم …
    و در اخرمن تنها رسوب کرده ام!
    در عمق شبی پر از هیاهو …
    در انتظار اعجاز یک حضور رسوب کرده ام…!
    بعد از تو… همه چیز با من در من رسوبی شده است …
    و خیالت جمع است…
    من در رخوت شبانگاهی کسی در اوج بی کسی نخواهم نشست! …
    تو بدان در تلاشم برای برانگیختن خموش اَمّاره*ام
    اما در این حسرت از نو هم آغوش شدن با تو رسوب کرده ام!
    در تاب خوردن هایی در خلوتی از جنس تو
    احمقانه در تن پوشی از گرمای تن تو ،عریان در تو رسوب کرده ام…
    در یک نیاز مُبرم در یک فضای چند وجبی در حصار تو ، پُر پناه تو
    خلع سلاح در پی نگاه تو، بی صدا
    من تنها بی تو در چه شبهای پُر وَهمی رسوب کرده ام!
    در ابهامِ ناگهانیِ بی وجودی تو
    در چه روزهایی در چفت خیال دستهای تو فرو رفته ام …
    وچه بی گمان در کنج یک قفس
    تنها و وامانده و درمانده رسوب کرده ام…!
    در لباس عروسکی صامت
    با چشمانی براق با “لبخندی دوخته شده بر لب”
    باگونه هایی گلگون ، خالی از اشک…رسوب کرده ام!
    در بطن حماقت ها
    خاطره ی آشیان ها
    از نیامدن ها
    انتظارها
    من در تو با خیال ها
    من در خودم با رویاها رسوب کرده ام… !
    آری … من رسوب کرده ام!!!
    رسوب!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:17 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان رسوب

    نام رمان : رسوب!

    نویسنده : SunDaughter☼ کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۶٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۵ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۶۱۴
    خلاصه داستان :
    دختری از جنس دختران ۲۱ ساله، در آروزهای ۲۱ سالگی! در عمق جوانی ، پر از رویاهای تهی !
    دختری همرنگ من … تو … و دیگران!
    در فراز زندگی و فرود روزمرگی، در چنگ خاموش عشق یا هوس؟
    شاید در عمق حسرت ! اسیر در چاک دهان ها ، بی فرهنگی ها !
    در لفافه ی کلمات ، سفسطه ها … فلسفه ها … علت ها… معلول ها … رسم ها!
    در شکست پوچ خاطرات ! در مرز فرو دست سنت ها …طبقات … هوای نا ابد حرفها ، قول ها … در شمارش حضور و اولویت ها… اول بودن ها … دوم شدن ها …!
    سراب نمیشود… تمام نمیشود … فقط رسوب میشود !

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

    منبع : wWw.98iA.Com

    با تشکر از SunDaughter☼ عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :
    در گودال زمان رسوب کرده ام …
    در توقف وقت های گران
    در حاصل جمع منفی و مثبت
    از تو کم شدم …
    به تو جمع زدم …
    و در اخرمن تنها رسوب کرده ام!
    در عمق شبی پر از هیاهو …
    در انتظار اعجاز یک حضور رسوب کرده ام…!
    بعد از تو… همه چیز با من در من رسوبی شده است …
    و خیالت جمع است…
    من در رخوت شبانگاهی کسی در اوج بی کسی نخواهم نشست! …
    تو بدان در تلاشم برای برانگیختن خموش اَمّاره*ام
    اما در این حسرت از نو هم آغوش شدن با تو رسوب کرده ام!
    در تاب خوردن هایی در خلوتی از جنس تو
    احمقانه در تن پوشی از گرمای تن تو ،عریان در تو رسوب کرده ام…
    در یک نیاز مُبرم در یک فضای چند وجبی در حصار تو ، پُر پناه تو
    خلع سلاح در پی نگاه تو، بی صدا
    من تنها بی تو در چه شبهای پُر وَهمی رسوب کرده ام!
    در ابهامِ ناگهانیِ بی وجودی تو
    در چه روزهایی در چفت خیال دستهای تو فرو رفته ام …
    وچه بی گمان در کنج یک قفس
    تنها و وامانده و درمانده رسوب کرده ام…!
    در لباس عروسکی صامت
    با چشمانی براق با “لبخندی دوخته شده بر لب”
    باگونه هایی گلگون ، خالی از اشک…رسوب کرده ام!
    در بطن حماقت ها
    خاطره ی آشیان ها
    از نیامدن ها
    انتظارها
    من در تو با خیال ها
    من در خودم با رویاها رسوب کرده ام… !
    آری … من رسوب کرده ام!!!
    رسوب!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:17 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان پلیه های پرواز

    نام رمان : پیله های پرواز

    نویسنده : ترسا امینی کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۲٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۲۰۷

    خلاصه داستان :
    پیله های پرواز، قصه ی آدمهای واقعیه! آدمهایی که مثل بقیه ی آدما یه جاهایی اشتباه می کنن، یه جاهایی رو کج می رن، به بیراهه می رسن، به بن بست می رسن!
    پیله های پرواز روایتیه از چند آدم واقعی، تو دنیایی که شاید با دنیای خیلی هامون فرق داشته باشه. اما اصل همون حس و حال زیبای بین ادمای قصه است!حس و حالی که هرکدوممون شده یه بار تجربه اش کردیم.
    دل بستم، به بابای مهربان عروسک های کودکیم! به همبازی دوست داشتنی کودکی هایم!
    دل بستم، و دریغ که نمی دانستم، دل بستن، اینقدرها هم آسان نیست!
    گاهی باید گذشت و گذشت کرد، گاهی باید رنج کشید و صبور بود، بابای مهربان عروسک ها، بزرگ می شود، مرد می شود، زندگی عروسک بازی نیست!
    گاهی باید گذشت، باید رفت، باید ج د ا شد، تا سر هم شدن، تا پیوستن، تا دریدن پیله های دیگران تنیده، تا رها شدن، تا پروانه شدن!


    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

    منبع : wWw.98iA.Com

    با تشکر از ترسا امینی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :
    از سوز سرما در خودم مچاله می شوم. باد خشک و خشمگین، لبه های چادر مشکیم را به بازی گرفته . خسته از این بازی دولبه ی پارچه ی مشکی را در بیشتر به هم نزدیک می کنم و در مشت می فشارم.
    سید علی، بقال بیکار و علاف محله، دوچشم داشته و دوچشم دیگر قرض گرفته است برای دید زدن عابران!
    از مقابل نگاه همیشه خیره اش رد می شوم و راهم را کج می کنم تا وارد کوچه شوم.
    قدمهایم را تند تر بر می دارم تا از سرزنش های احتمالی مادر بابت دیر کردنم در امان بمانم. با شنیدن صدای بوق ماشین خودم را کنار می کشم و بیشتر در دل دیوار فرو می روم تا رد شود.
    از سرازیری منتهی به بن بست، پایین می روم و همان ماشین هم به دنبالم! من نمی دانم این ماشین برای کیست که اینقدر آهسته و لاک پشتی می راند…
    به الم های مشکی اطراف در بزرگ خانه نگاه می کنم! امسال، زودتر از همیشه دست به کار شده اند!
    سری تکان می دهم و از همان در بزرگتر، که باز مانده است وارد حیاط می شوم.
    خلوت و مسکوت بودن حیاط بزرگ خانه دلم را به درد می آورد و صدای جیغ کر کننده ی بچه ها در هنگام بازی، در گوشم اکو وار می پیچد.
    می خواهم راه خانه را در پیش بگیرم که ورود اتومبیل به داخل حیاط باعث می شود عقبگرد کنم.
    با دیدن دایی حسام، لبخند به لبم می نشیند و با ذوق به سمتش می روم. آغوشش را برایم می گشاید و من در آن حجم عظیم مهربانی غرق می شوم. کنار گوشم زمزمه می کند: کم پیدایی ماهنی خانوم! مشتاق دیدار…
    سر به زیر افتاده ام را بلند می کنم و می گویم: دایی درسهام سنگین بودن، نمی تونستم بیام!
    جان خودم! به خود دروغگویم پوزخند می زنم و فکر می کنم بچه که بودیم، علی همیشه می گفت: دروغگو دشمن خداست…
    از آغوش دایی حسام فاصله می گیرم و شانه به شانه اش به سمت در ورودی قدم بر می دارم. مثل همیشه، مثل تمام روزهای بودنش، دلهره واضطراب عجیبی در وجودم می پیچد و با خود فکر می کنم او که نیست، چرا بازهم قلبم تند می زند؟
    دایی کفشهایش را در می اورد. من هم دست به کار می شوم و بندهای کفش اسپرتم را می گشایم.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:17 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان پلیه های پرواز

    نام رمان : پیله های پرواز

    نویسنده : ترسا امینی کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۲٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۲۰۷

    خلاصه داستان :
    پیله های پرواز، قصه ی آدمهای واقعیه! آدمهایی که مثل بقیه ی آدما یه جاهایی اشتباه می کنن، یه جاهایی رو کج می رن، به بیراهه می رسن، به بن بست می رسن!
    پیله های پرواز روایتیه از چند آدم واقعی، تو دنیایی که شاید با دنیای خیلی هامون فرق داشته باشه. اما اصل همون حس و حال زیبای بین ادمای قصه است!حس و حالی که هرکدوممون شده یه بار تجربه اش کردیم.
    دل بستم، به بابای مهربان عروسک های کودکیم! به همبازی دوست داشتنی کودکی هایم!
    دل بستم، و دریغ که نمی دانستم، دل بستن، اینقدرها هم آسان نیست!
    گاهی باید گذشت و گذشت کرد، گاهی باید رنج کشید و صبور بود، بابای مهربان عروسک ها، بزرگ می شود، مرد می شود، زندگی عروسک بازی نیست!
    گاهی باید گذشت، باید رفت، باید ج د ا شد، تا سر هم شدن، تا پیوستن، تا دریدن پیله های دیگران تنیده، تا رها شدن، تا پروانه شدن!


    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

    منبع : wWw.98iA.Com

    با تشکر از ترسا امینی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :
    از سوز سرما در خودم مچاله می شوم. باد خشک و خشمگین، لبه های چادر مشکیم را به بازی گرفته . خسته از این بازی دولبه ی پارچه ی مشکی را در بیشتر به هم نزدیک می کنم و در مشت می فشارم.
    سید علی، بقال بیکار و علاف محله، دوچشم داشته و دوچشم دیگر قرض گرفته است برای دید زدن عابران!
    از مقابل نگاه همیشه خیره اش رد می شوم و راهم را کج می کنم تا وارد کوچه شوم.
    قدمهایم را تند تر بر می دارم تا از سرزنش های احتمالی مادر بابت دیر کردنم در امان بمانم. با شنیدن صدای بوق ماشین خودم را کنار می کشم و بیشتر در دل دیوار فرو می روم تا رد شود.
    از سرازیری منتهی به بن بست، پایین می روم و همان ماشین هم به دنبالم! من نمی دانم این ماشین برای کیست که اینقدر آهسته و لاک پشتی می راند…
    به الم های مشکی اطراف در بزرگ خانه نگاه می کنم! امسال، زودتر از همیشه دست به کار شده اند!
    سری تکان می دهم و از همان در بزرگتر، که باز مانده است وارد حیاط می شوم.
    خلوت و مسکوت بودن حیاط بزرگ خانه دلم را به درد می آورد و صدای جیغ کر کننده ی بچه ها در هنگام بازی، در گوشم اکو وار می پیچد.
    می خواهم راه خانه را در پیش بگیرم که ورود اتومبیل به داخل حیاط باعث می شود عقبگرد کنم.
    با دیدن دایی حسام، لبخند به لبم می نشیند و با ذوق به سمتش می روم. آغوشش را برایم می گشاید و من در آن حجم عظیم مهربانی غرق می شوم. کنار گوشم زمزمه می کند: کم پیدایی ماهنی خانوم! مشتاق دیدار…
    سر به زیر افتاده ام را بلند می کنم و می گویم: دایی درسهام سنگین بودن، نمی تونستم بیام!
    جان خودم! به خود دروغگویم پوزخند می زنم و فکر می کنم بچه که بودیم، علی همیشه می گفت: دروغگو دشمن خداست…
    از آغوش دایی حسام فاصله می گیرم و شانه به شانه اش به سمت در ورودی قدم بر می دارم. مثل همیشه، مثل تمام روزهای بودنش، دلهره واضطراب عجیبی در وجودم می پیچد و با خود فکر می کنم او که نیست، چرا بازهم قلبم تند می زند؟
    دایی کفشهایش را در می اورد. من هم دست به کار می شوم و بندهای کفش اسپرتم را می گشایم.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:15 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان سبز و سیاه

    نام رمان : سبز و سیاه

    نویسنده : فرزانه گل پرور کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۱٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۱۲۱

    خلاصه داستان :
    داستان از یه مادر شروع میشه . یه مادر که می خواد تو وبلاگ دخترش از زندگیش بگه . از گذشتش تا الان . با دخترش حرف می زنه ، نگرانی هاشو می گه. همه جا دخترش رو مخاطب قرار میده و باهاش حرف می زنه .
    برای گفتن زندگیش چرخ می زنه به خانوادش. هر بار از یه نفر می گه و از زندگی اون ها به عنوان پرده اسم می بره . پرده اول از مادرش می گه . میره تو گذشته مادرش . از بچگی مادرش شروع می کنه ، قدم به قدم با مادرش میاد جلو . از زندگی مادرش می گه از خیانتی که همسرش بهش می کنه . از عذاب هایی که کشیده از مشکلاتی که داشته اما بازم مثل کوه محکم مونده .از مادری می گه که زندگی اونو یه مرد می کنه . یه زنی که مرد میشه تا دختراش رو بزرگ کنه . از حرف هایی که می شنوه اما دم نمیزنه .از مادری که مثل شیر از دختراش حمایت می کنه . از مادری که زجر می کشه اما نمی ذاره دختراش سختی بکشن .از مادری می گه که خدا بهش ۳ تا دختر میده .اما یکی از اونا میشه عذاب یکی ازدختراش ، دختری که نه میشه اسم خواهرو روش گذاشت نه فرزند . باز دوباره چرخ تو گذشته و اینبار پرده دوم که در مورد زندگی خواهرش .دختری به اسم آوا .

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

    منبع : wWw.98iA.Com

    با تشکر از فرزانه گل پرور عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :
    تو یکی از روزهای خوب خدا یعنی ۸ آبان ۹۰ خدا یه فرشته ناز به ما داد که اسمشو گذاشتیم یکتا ، حالا ما شدیم مامان و بابا .
    دخترک قشنگم اینجا وبلاگ شما . یعنی دومین وبلاگ شما . تو اولیش برات از لحظه به لحظه بزرگ شدنت دارم می نویسم . خلاصه اونجا همه چیش در مورد خود خودت . از چیزی غیر خودت نمی گم . اما اینجا می خوام باهات حرف بزنم . درد و دل کنم . ولی یه چیزی هم بگم ؟ یه چیزی داره دلمو اذیت می کنه دلم نمی خواد فرشته قشنگ من از بدی های زندگی چیزی بدونه . اما برات می گم . دخترکم می خوام همه چیزو در مورد گذشته مادرت بدونی .
    خیلی دلم می خواست سرم الان رو پاهات بود و باهات حرف میزنم . به نظرت کی اون روز میشه که تو مامانی رو درک کنی و باهاش حرف بزنی ؟ هوم ؟ میدونی عاشقتم عروسکم ؟ ( یه پرانتز ، راستی بذار بگم این پرانتزا چیه ، تو این پرانتزا من چیزایی رو که یهو می پره تو ذهنم می گم تا بعد بقیه حرفامو بگم . خوب چی می خواستم بگم ؟ اهان یادم تو وبلاگ خودت وقتی یه جا نوشته بودم عروسکمو قربون صدقت رفته بودم یه نفر نظر گذاشته بود حکایت خاله سوسکه هست که قربون صدقه دست و پای بلوری بچش میره . اینو نمی گم ناراحت بشی ها . نه می خوام از همین اول بدونی همه جور ادمی همه جا وجود داره . دخترکم بذار دلت بزرگ باشه . نمی خوام با هر حرفی بشکنی . خیلی محکم باش . باشه ؟ ای جانم بزن قدش !!! اینجا یه چشمک هم خودت تصور کن . انتهای این حرفا یه چشمکم بود . )
    من یعنی مامان ترمه شما ۶ سال پیش با بابایی شما که اسمش” امیر علی ازدواج ” کردم . بعد تقریبا ۳ سال هم خدا شما رو به ما داد .
    اینجا برات از گذشته می گم ، هم گذشته خودم هم گذشته ادم هایی که تو زندگی من نقش داشتن . اخرش در مورد زندگی خودم یعنی ترمه می گم . گذشته مامانی هم سبز بوده هم سیاه . موافقی اسم وبلاگت رو هم بذاریم ” سبز و سیاه ” ؟؟؟
    دخترکم این دفتر ( منظورم همین وبلاگ ) پایانی نداره یعنی تا زمانی که هستم برات می نویسم . وقتی هم بزرگ شدی می تونی بخونیش .
    دخترکم می خوام از گذشته ها به عنوان پرده یاد کنم . گذشته رو تا الان تو ۳ پرده می گم .عزیز دلم الان مثل یه فرشته ناز روبروم خوابیدی پس تا بیدار نشدی و مادرانه های من شروع نشده بزن قدش تا شروع کنیم . خوب به امید خدا شروع می کنم نفسم .

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:15 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان سبز و سیاه

    نام رمان : سبز و سیاه

    نویسنده : فرزانه گل پرور کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۱٫۴ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۱۲۱

    خلاصه داستان :
    داستان از یه مادر شروع میشه . یه مادر که می خواد تو وبلاگ دخترش از زندگیش بگه . از گذشتش تا الان . با دخترش حرف می زنه ، نگرانی هاشو می گه. همه جا دخترش رو مخاطب قرار میده و باهاش حرف می زنه .
    برای گفتن زندگیش چرخ می زنه به خانوادش. هر بار از یه نفر می گه و از زندگی اون ها به عنوان پرده اسم می بره . پرده اول از مادرش می گه . میره تو گذشته مادرش . از بچگی مادرش شروع می کنه ، قدم به قدم با مادرش میاد جلو . از زندگی مادرش می گه از خیانتی که همسرش بهش می کنه . از عذاب هایی که کشیده از مشکلاتی که داشته اما بازم مثل کوه محکم مونده .از مادری می گه که زندگی اونو یه مرد می کنه . یه زنی که مرد میشه تا دختراش رو بزرگ کنه . از حرف هایی که می شنوه اما دم نمیزنه .از مادری که مثل شیر از دختراش حمایت می کنه . از مادری که زجر می کشه اما نمی ذاره دختراش سختی بکشن .از مادری می گه که خدا بهش ۳ تا دختر میده .اما یکی از اونا میشه عذاب یکی ازدختراش ، دختری که نه میشه اسم خواهرو روش گذاشت نه فرزند . باز دوباره چرخ تو گذشته و اینبار پرده دوم که در مورد زندگی خواهرش .دختری به اسم آوا .

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

    منبع : wWw.98iA.Com

    با تشکر از فرزانه گل پرور عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :
    تو یکی از روزهای خوب خدا یعنی ۸ آبان ۹۰ خدا یه فرشته ناز به ما داد که اسمشو گذاشتیم یکتا ، حالا ما شدیم مامان و بابا .
    دخترک قشنگم اینجا وبلاگ شما . یعنی دومین وبلاگ شما . تو اولیش برات از لحظه به لحظه بزرگ شدنت دارم می نویسم . خلاصه اونجا همه چیش در مورد خود خودت . از چیزی غیر خودت نمی گم . اما اینجا می خوام باهات حرف بزنم . درد و دل کنم . ولی یه چیزی هم بگم ؟ یه چیزی داره دلمو اذیت می کنه دلم نمی خواد فرشته قشنگ من از بدی های زندگی چیزی بدونه . اما برات می گم . دخترکم می خوام همه چیزو در مورد گذشته مادرت بدونی .
    خیلی دلم می خواست سرم الان رو پاهات بود و باهات حرف میزنم . به نظرت کی اون روز میشه که تو مامانی رو درک کنی و باهاش حرف بزنی ؟ هوم ؟ میدونی عاشقتم عروسکم ؟ ( یه پرانتز ، راستی بذار بگم این پرانتزا چیه ، تو این پرانتزا من چیزایی رو که یهو می پره تو ذهنم می گم تا بعد بقیه حرفامو بگم . خوب چی می خواستم بگم ؟ اهان یادم تو وبلاگ خودت وقتی یه جا نوشته بودم عروسکمو قربون صدقت رفته بودم یه نفر نظر گذاشته بود حکایت خاله سوسکه هست که قربون صدقه دست و پای بلوری بچش میره . اینو نمی گم ناراحت بشی ها . نه می خوام از همین اول بدونی همه جور ادمی همه جا وجود داره . دخترکم بذار دلت بزرگ باشه . نمی خوام با هر حرفی بشکنی . خیلی محکم باش . باشه ؟ ای جانم بزن قدش !!! اینجا یه چشمک هم خودت تصور کن . انتهای این حرفا یه چشمکم بود . )
    من یعنی مامان ترمه شما ۶ سال پیش با بابایی شما که اسمش” امیر علی ازدواج ” کردم . بعد تقریبا ۳ سال هم خدا شما رو به ما داد .
    اینجا برات از گذشته می گم ، هم گذشته خودم هم گذشته ادم هایی که تو زندگی من نقش داشتن . اخرش در مورد زندگی خودم یعنی ترمه می گم . گذشته مامانی هم سبز بوده هم سیاه . موافقی اسم وبلاگت رو هم بذاریم ” سبز و سیاه ” ؟؟؟
    دخترکم این دفتر ( منظورم همین وبلاگ ) پایانی نداره یعنی تا زمانی که هستم برات می نویسم . وقتی هم بزرگ شدی می تونی بخونیش .
    دخترکم می خوام از گذشته ها به عنوان پرده یاد کنم . گذشته رو تا الان تو ۳ پرده می گم .عزیز دلم الان مثل یه فرشته ناز روبروم خوابیدی پس تا بیدار نشدی و مادرانه های من شروع نشده بزن قدش تا شروع کنیم . خوب به امید خدا شروع می کنم نفسم .

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:14 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان فرشته ها خواهند آمد

    نام رمان : فرشته ها خواهند آمد

    نویسنده : setareyeh paris کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۱٫۰ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۶ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۶ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۹۴

    خلاصه داستان :
    فرشته دختری هستش که باباش جانبازه شیمیایی هستش. وقتی ۷ سالشه مادرش میره تو بیمارستان کار میکنه بخاطر همون از ۷ سالگی مراقب پدرش بود تا اینکه وقتی ۱۱ سالش میشه پدرش شهید میشه. از ۱۱ سالگی هر از گاهی به پیش مادرش تو بیمارستان میره و اینطوری میشه که فرشته عاشق شغل پرستاری میشه وقتی پرستار میشه یکی از روزها یه تصادفی میاد که وضعش خرابه و تو کماست. فرشته تو طول اون مدتی که اون مرد تو کما هست ازش پرستاری میکنه بدون اینکه بشناسه …


    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

    منبع : wWw.98iA.Com

    با تشکر از setareyeh paris عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :
    یادت است؟
    یادم است ۷ سال بیشتر نداشتم. اذان داده بود و مادرم رو به قبله با چادر نماز سفید رنگش در حال خواندن نماز بود.
    همیشه تماشای نماز خواندن مادرم برایم لذت بخش بود.
    دوست داشتم من هم بزرگ بشوم و آن چادر نماز سفید را به سر کنم و نماز بخوانم
    هرچند که نمیدانستم نماز را برای چه میخوانند.
    صدای سرفه ی پدرم آمد.
    نگاهش کردم.ماسک اکسیژن را از دهانش در آورده بود .
    به من داشت نگاه میکرد و لبخندی به لب داشت .
    با صدای خش دارش گفت
    _فرشته ! بابا! برام آب میاری؟
    کمک به بابا را دوست داشتم. با لبخند بلند شدم و بسوی آشپزخانه رفتم . جایی که مادرم نمیگذاشت به آنجا پا بگذارم . به جز برای آنموقع هایی که بابا بخواهد.
    لیوان بابا را از روی کابینت برداشتم و با آن قد کوتاهم از آبی که مامان درون بطری آب ریخته بود ، لیوان را پر کردم.
    بسوی تخت بابا رفتم . مامان نمازش تمام شده بود. لیوان را بدست بابا دادم و بابا آن را با لبخند از دستم گرفت و بوسه ای روی موهایم زد .
    مامان نزدیک بابا رفت و دستی به پیشانی بابا کشید .
    _فردا قراره برم پیش سودابه خانم
    بابا نگاه دلخوری به مامان کرد و سرش را پایین انداخت

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:14 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان فرشته ها خواهند آمد

    نام رمان : فرشته ها خواهند آمد

    نویسنده : setareyeh paris کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۱٫۰ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۶ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۶ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۹۴

    خلاصه داستان :
    فرشته دختری هستش که باباش جانبازه شیمیایی هستش. وقتی ۷ سالشه مادرش میره تو بیمارستان کار میکنه بخاطر همون از ۷ سالگی مراقب پدرش بود تا اینکه وقتی ۱۱ سالش میشه پدرش شهید میشه. از ۱۱ سالگی هر از گاهی به پیش مادرش تو بیمارستان میره و اینطوری میشه که فرشته عاشق شغل پرستاری میشه وقتی پرستار میشه یکی از روزها یه تصادفی میاد که وضعش خرابه و تو کماست. فرشته تو طول اون مدتی که اون مرد تو کما هست ازش پرستاری میکنه بدون اینکه بشناسه …


    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

    منبع : wWw.98iA.Com

    با تشکر از setareyeh paris عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :
    یادت است؟
    یادم است ۷ سال بیشتر نداشتم. اذان داده بود و مادرم رو به قبله با چادر نماز سفید رنگش در حال خواندن نماز بود.
    همیشه تماشای نماز خواندن مادرم برایم لذت بخش بود.
    دوست داشتم من هم بزرگ بشوم و آن چادر نماز سفید را به سر کنم و نماز بخوانم
    هرچند که نمیدانستم نماز را برای چه میخوانند.
    صدای سرفه ی پدرم آمد.
    نگاهش کردم.ماسک اکسیژن را از دهانش در آورده بود .
    به من داشت نگاه میکرد و لبخندی به لب داشت .
    با صدای خش دارش گفت
    _فرشته ! بابا! برام آب میاری؟
    کمک به بابا را دوست داشتم. با لبخند بلند شدم و بسوی آشپزخانه رفتم . جایی که مادرم نمیگذاشت به آنجا پا بگذارم . به جز برای آنموقع هایی که بابا بخواهد.
    لیوان بابا را از روی کابینت برداشتم و با آن قد کوتاهم از آبی که مامان درون بطری آب ریخته بود ، لیوان را پر کردم.
    بسوی تخت بابا رفتم . مامان نمازش تمام شده بود. لیوان را بدست بابا دادم و بابا آن را با لبخند از دستم گرفت و بوسه ای روی موهایم زد .
    مامان نزدیک بابا رفت و دستی به پیشانی بابا کشید .
    _فردا قراره برم پیش سودابه خانم
    بابا نگاه دلخوری به مامان کرد و سرش را پایین انداخت

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 30 فروردین 1395 09:13 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان لبخند بی نهایت

    نام رمان : لبخند بی نهایت (جلد دوم درباره گذشته ام نپرس)

    نویسنده : Ki Mi Ya ● $h کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۷٫۰ (پی دی اف) – ۰٫۵ (پرنیان) – ۱٫۲ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۱ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۶۵۱

    خلاصه داستان :
    من بالای پشت بام دلخوشی ام، به بادبادکِ آرزوهایم نگاه می کنم…
    بادبادکی که نخ ندارد؛ و تازه اگر هم داشت ، در دست دیگری بود…
    کسی چه می داند؟! که من برای رسیدن به تو چقدر نقشه کشیدم…
    و کسی چه می داند؟! تمامِ نقشه هایم بر آب شد…
    کسی چه میداند؟! شاید راه رسیدن به تو آنقدرها هم که می گویند پر دردسر نباشد…
    همۀ سختی اش آویزان کردن یک طناب از سقف است…!!
    شاید کمی بیشتر…
    کسی هیچ چیز را نمی داند…
    امشب که آسمان بی ابر است ، چه حقایقی را می شود رصد کرد…
    “ستاره ای دنباله دار”

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

    منبع : wWw.98iA.Com

    با تشکر از Ki Mi Ya ● $h عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    جلد اول کتاب :

    http://www.98ia.com/News-file-article-sid-19577.html

    قسمتی از متن رمان :
    با خشمی که سراسر وجودم را فرا گرفته، پله های جلوی درب ورودی را طی میکنم و از مکانی که برایم حکم قتلگاه را دارد، خارج میشوم…
    احساس خفگی میکنم… دستم را به طرف اولین دگمه ی پیراهنم میبرم… باز کردن دگمه هیچ تاثیری ندارد… ذره ای از حس خفقانی که دارم کم نمیکند…
    حین باز کردن دومین دگمه، صدای نازک و جیغش را از پشت سرم میشنوم که میگوید: صبر کن… چرا انقدر… تند میری؟!
    روی پاشنه ی پا به طرفش میچرخم… دو برگ A4 سفید رنگی که در دست دارد، مثل خاری است که به چشمم فرو میرود…
    همزمان که A4 سفید نفرت انگیز را بالا و پایین میکند، سرش را بالا میگیرد و با سرخوشی میگوید: یعنی من الان شدم خانومِ رُهام؟!
    تمام نفرتم را توی چشمهایم جمع میکنم و به صورتش میپاشم… لبخندش رفته رفته محو میشود… پوزخند میزنم… غلیــظ… استهزا آمیز…
    _ خانــــوم؟!
    سرم را به طرفین تکان میدهم و با همان پوزخند، زیر لب میگویم: خانوم… هــه…
    سنگینی نگاهش را حس میکنم و سرم را بالا میگیرم… به چهره اش خیره میشوم… تک تک اجزای صورتش را از نظر میگذرانم… پیشانی نسبتا بلندش را… گونه های برجسته اش را… چشمهای درشت مشکی اش را که مدتهاست به چشمم نمی آید…
    مدتهاست که دیگر هیچکدام از اجزای وجودش به چشمم نمی آید… مدتهاست همراهش بودن، برایم عذاب است، نه آرامش…
    آرامش من جای دیگری است… من همین حوالی، جایی نزدیک به همینجا، آرامشی دارم، که با دنیا عوضش نمیکنم…
    با تکان دادن سرم، افکارم را بیرون میریزم و رو به “او” که نگاه خیره ام، لبخند به لبش نشانده میگویم: چیکار میکنی؟! میری خونه؟!
    لب هایش را به عادتِ همیشه، وقتی که موضوعی مطابق میلش نیست، با غصه جمع میکند…


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2