منوی اصلی
پورتال غزاله
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 03:44 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان زخم پائیز | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان زخم پائیز | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل, دانلود کتاب های نودهشتیا مخصوص اندروید, دانلود کتاب های خارجی بدون سانسور, دانلود رمان اندروید جدید, دانلود کتاب های جدید

     

    نام رمان : زخم پائیز

    نویسنده : معصومه آبی کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۵٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۵۴۸

    خلاصه داستان :

    قصه ی زخمِ پائیز داستانِ راهیِ . . .
    پسرِ جوونِ قصه مون که زندگیِ عجیب و شاید آرومی داره .
    اما راهی رو باید شناخت . . و وقتی شناختینش شاید تعجب کنین !
    راهی با همه ی چیزهایی که داره ، خیلی چیزها نداره !
    راهی از خیلی چیزها خسته اس . . و کاری کرده که اگر بفهمن اطرافیانش ، احتمالا باهاش خیلی خوب برخورد نمیکنن!
    راهی رو میخوایم همراهی کنیم تو زندگی اش . با فرازها ، فرودها ، تنهایی ها ، تبعیض ها ، مشکلات ، عشق ، خنده و زندگی . . . و ناباوری !
    این داستان تمِ آرومتر و مهربونتری داره نسبت به رمان های قبلی ام . نه اینکه سختی نداشته باشه ولی خیلی ملایم ترِ .

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    راهی :
    در خانه را پشتِ سرم بسته ، کفش هایم را درآورده و عینک را بر چشمم گذاردم . .
    صدایِ خنده هایشان حتی در حیاط هم قابل سمع بود !
    هنوز قدمم بر زمینِ راهرویِ ورودی ننشسته بود که مادر سراسیمه برابرم ظاهر شد و با نگرانی لب گشود :
    - کجا بودی ؟ انقدر زنگ زدم گوشی سوخت !
    گوشه ی لبم را زیرِ دندان کشیدم ، سر به زیر انداختم ، رهام بود که از پشتِ سرم ظاهر شد :
    - من که بهت گفتم مامان ، که رفته خونه ی کاوه .
    جنباندنِ سرم به معنای تاییدِ حرف برادرم بود .
    اخمِ صورتِ مادر چون شمشیرِ تیزی ، وجدانم را معذب می نمود .
    دستِ رهام ، شانه ام را لمس کرد و خندان رو به او گفت :
    - اینجوری نگاهش نکن مامان ، زهره اش ترکید !
    چشم غره ای نثارمان کرد و پشتش را نشانمان داد !
    نیشخندِ رویِ لبِ رهام ، به نشانه ی چراغِ سفیدی بود .
    نیازی به دیدن نبود تا بدانم چه کسانی درونِ سالن مجمع تشکیل داده اند ، پس راه پله هایِ باریک را پیش گرفتم برایِ بالا رفتن . صدای جیغ جیغ هایِ سونا کاملا واضح شنیده می شد ، انگار دمِ گوشم نشسته و تمامِ قدرتِ حنجره اش را به کار گرفته بود !
    واحدِ کوچکِ چهل و هشت متری ، گذرِ روزهایِ زندگی ام را از نزدیک لمس می کرد .
    البته مادر تنها اجازه ی بودنِ یک کتری برقی را صادر نموده بود ، آن هم برایِ گاهی که نیازِ مبرم به چای در خود می دیدم !


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دیدگاه ها
    دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید :

     
    لبخندناراحتچشمک
    نیشخندبغلسوال
    قلبخجالتزبان
    ماچتعجبعصبانی
    عینکشیطانگریه
    خندهقهقههخداحافظ
    سبزقهرهورا
    دستگلتفکر
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو